آخر شب داشتم اخبارو نگاه میکردم…
طبق معمول، همه جای دنیا یه اتفاقی افتاده بود:
گول براکس شمالی به زولماترا حمله کرده و به 800 هزار دندون مردم آسیب جدی رسیده…
خیلی ناراحت شدم.
در حدی که رفتم از یخچال یه بستنی خونواده آوردم تا با غم مردم زولماترا شریک بشم!
اصلاً یه خاصیتی داریم…
تا خبر ناراحتکننده میبینیم، اولین چیزی که میخوریم شیرینیه!
انگار مغز میگه:
الان وقت همدردیه…
برگشتم و کانال رو عوض کردم، داشت یه مستند تاریخی پخش میکرد.
از یه سرزمین قدیمی حرف میزد. از پادشاه ظالم کرم بوس.
میگفت دستور داده بود هر روز از بالای کوه براش آب خنک بیارن.
بیچارهها تا از کوه میرسیدن پایین، آب گرم میشد.
بعد پادشاه میگفت:
اعدامش کنید!
داداش… مشکل از قانون ترمودینامیکه، نه مسئول تدارکات!
یعنی اگه اون زمان فلاکس اختراع شده بود، نصف کتابهای تاریخ حذف میشد. و شاید کلی آدم دیگه با ریشه های مختلف نژادی داشتیم.
همونجا فهمیدم…
ما هی میگیم دنیا داره بدتر میشه…
ولی انصافاً الان دوران خوبیه.
الان اگه آب معدنی گرم باشه، نهایتش یه کامنت میذاری: دیگه از این برند نمیخرم.
با خودم فکر کردم…
اگه ما چند هزار سال پیش به دنیا میاومدیم چی میشدیم؟
مثلاً غارنشین بودیم…
صبح از خواب بیدار میشدی، میدیدی لباس زیرتو کرمها خوردن. بدبختیت این بود که کل لباست، لباس زیر بوده.
یا دو روز بعد همون لباس خیس خورده، کپک میزد…
اگرم جنسش خوب بود
یه هفته بعد از توی آستینش یه بوته سبز درمیومد!
بچه با تعجب می پرسید : این دیگه چیه از برگام اومده بیرون؟
بابای غارنشینش با لبخند یعنی من بلدم میگفت:
مبارکه… لباس زیرت داره شکوفه میده!
اصلاً اون زمان بیشتر لباسها، خودشون موجود زنده بودن.
اگه زیاد میپوشیدیش، پیر میشد.
اگه گوشه غار ولش میکردی، اکوسیستم تشکیل میداد!
الان نهایت نگرانی ما اینه که لباسمون بعد از شستن آب بره.
قدیما نگران بودن نکنه لباسشون شب فرار کنه … تازه لباس فقیراشون صبحا خشک شده بودن و باید میرفتن برگ پهن پیدا می کردن.
بعد میگن قدیم زندگی ساده بود…
کجاش ساده بود؟
الان اگه شب صدایی از آشپزخونه بیاد، میگی گربهست.
اون موقع اگر صدا میاومد، سه حالت بیشتر نداشت:
یا خرس…
یا گرگ…
یا یکی از فامیل که از غار بغلی اومده بود چوب ضد گرگتو قرض بگیره!
تازه بعداز کشف آتیش کمی آدما پیشرفت کردن.
هر کی مسئول نگه داشتن آتیش بود، مهمترین آدم قبیله بود.
الان شارژر موبایلمون کم بشه اعصابمون خرد میشه…
اون موقع اگه آتیش خاموش میشد، کل خانواده باید دوباره دو روز پشت هم سنگ به سنگ میزدن.
بعد یکی میگفت:
لعنت به این بچه! بگو چرا روش جیش کردی؟!
خلاصه…
هر وقت فکر میکنم زندگی سخت شده، اخبار رو خاموش میکنم، یه مستند تاریخی میبینم…
بعد با خودم میگم:
نه… فعلاً اوضاع بد نیست…
هنوز شورتم سالمه
همینطور که داشتم به سلامتِ شورتم فکر میکردم، چشمم افتاد به بستنی خانواده که کنارم بود.
تازه یادم اومد که نصفش آب شده و کف ظرف جمع شده.
یه لحظه خواستم غصه بخورم… با خودم گفتم: داداش، تو بستنی آب شده داری، اون بنده خدا داشت سرِ آب گرم شدنِ یه تشت آب، گردنش زده میشد!
یهو دیدم دارم با آبشدنِ بستنیام احساساتی میشم.
به این فکر کردم که ما چقدر روی ارتباطات حساسیم.
الان اگر کسی پیاممون رو سین کنه و جواب نده، کل دنیا روی سرمون خراب میشه.
ساعتها تحلیل میکنیم: چرا جواب نداد؟ حتماً ازم متنفره… حتماً با یکی دیگه چته… حتماً میخواد منو بازی بده!
قدیما اگه پیام میفرستادی و جواب نمیاومد، تحلیلش ساده بود:
یا اون پیامرسانو توی راه یه پلنگ خورده بود…
یا قبیلهی مقصد کلاً زیر یه تخته سنگ بزرگ له شده بود و دیگه کسی نبود که جواب بده!
اون زمان سین کردن نبوده و فقط زنده موندن وجود داشته.
اینا که خوبن، دنیای پزشکی رو ببین!
الان میری دکتر، میگی آقای دکتر سردرد دارم، بهت یه قرص میده و میگه استرس داری، مدیتیشن کن.
قدیما میرفتی پیش جادوگر قبیله، نگاهت میکرد و میگفت: خب معلومه! چون روحِ تو از طریق گوش چپت داره بیرون میزنه! بیا یه زالو بذاریم روی پیشت تا ببوهات رو بمکه و دوباره روح تو رو بکشه توی بدنت!
آدم اون موقع میفهمید که «استرس» چه نعمتیه.
ترجیح میدادی استرس داشته باشی تا اینکه یه زالو روی پیشت باشه و جادوگر بگه: ساکت باش، داره روحِت رو میکشه تو!
داشتم اینا رو فکر میکردم که یهو صدای تلویزیون منو پرت کرد توی اتاق.
مستند تموم شده بود و رسیده بود به بخش تاریخچه غذاها.
داشت میگفت قدیما برای اینکه گوشتها فاسد نشه، میزدنش زیر نمک یا میبردنش توی غارهای یخی.
منم نگاه کردم به بستنیِ آبشدهام…
یه لحظه دلم گرفت.
فکر کردم اگه اون موقع بودم و بستنی میخواستم، باید میرفتم بالای یه کوه باند و ته یه غار، بعد با یه تیکه سنگ، یخهای هزارساله رو میتراشیدم تا شاید یه ذره چیزِ سرد گیرم بیاد.
به احتمال زیاد برگشتنی یا یه فوروسراکس میخوردت یا یه تیرکس افسرده تنها.
تازه کشف کردم که چرا توی سنگ نوشته ها از بستنی چیزی کشیده نشده.
ما واقعاً خوشبختیم.
ما فقط یادمون رفته.
چون هر روز یه سختیِ جدید اختراع میکنیم تا جایگزین اون سختیهای قدیمی بشه.
مثلاً الان سختیمون اینه که اینترنت کند شده.
قدیما سختیشون این بود که آتیش خاموش شده و احتمالا امشب خرس میاد تو غار و مارو میخوره .
بستنی رو تا ته خوردم (با تمام اون قسمتهای آبشدهاش).
تلویزیون رو هم خاموش کردم.
پاشدم رفتم سمت پنجره، یه نگاه به خیابون کردم…
ماشینها، چراغهای رنگی، صدای بوق…
لبخندی زدم و با خودم گفتم:
شکر خدا که تو دورانِ کامنت گذاشتن به دنیا اومدم، نه دورانِ شمشیر خوردن برای آب گرم!
فقط یه جای کار میلنگید…
یهو یادم اومد که فردا صبح باید بیدار شم و برم سر کار…
و اینکه رئیسم احتمالاً یه مدل پادشاه ظالم مدرنه که به جای شمشیر، از تذکر کتبی استفاده میکنه!
نشستم روی مبل و فکر کردم…
شاید واقعاً زندگی هیچوقت ساده نبوده.
فقط ابزارهای شکنجهمون عوض شده.
قدیما برای شکنجهشون میپختنشون، الان چجوری شکنجه میشیم؟!
یهو یه سوالی اومد تو ذهنم که بستنی رو تو گلوم ساندویچ کرد…
اصلاً این دنیا چرا به وجود اومد؟
یعنی واقعاً یک لحظه یه جوری شد که تصمیم گرفته شد: خب، بریم یه چیزی بسازیم!
بعد صدای یه بومب اومد و آدم پرت شد وسط دنیا….؟! بی خیاااااال.
من فکر میکنم کل این جهان، نتیجهی یه لحظهی ببینم چی میشه! بوده.
تصور کن، خدا نشسته و همهچیز در کمال آرامشه، یهو به ذهنش میرسه که: چقد حوصلهام سر رفته … بیام یه سری موجودات بسازم که همزمان هم فکر کنن خیلی باهوشن، و هم هر روز صبح یادشون بره که کلید ماشینشون کجاست!
به نظرم خلق انسان، یه جور شوخیِ مهندسی بوده.
یعنی خدا اومد یه موجود ساخت، بهش عقل و تخیل داد… بعد برای اینکه بازیش جذابتر بشه، یه دکمهی تضاد به اسم احساس گذاشت وسطش.
مثلاً بهش قدرت تحلیل داد که بتونه رازهای جهان رو کشف کنه، ولی بعدش یه جوری برنامهریزی کرد که همین مغزِ نابغه، نصف شب بیدار بشه و با خودش کلکل کنه که: چرا ده سال پیش اون حرف رو به اون فلانی زدم؟
این یعنی کمدیِ خالص!
تصور کن خدا بالای سر ما نشسته و میگه: «ببین ببین! باز داره با خاطراتِ سال ۸۴ میجنگه! ایول، چه موجودات بامزهای ساختم.
باور کن اگه دقیق به طبیعت نگاه کنی، معلوم میشه خدا کجاها داشته باهامون شوخی میکرده.
مثلاً اوریکنوس یا پلاتیپوس (Platypus) رو ببین!
احتمال زیاد نتیجهی یه عصر جمعه بوده که خدا داشته با موادباقیموندهی خلقت ور میرفته.
با خودش لبخند زده و گفته: خب، یه کم منقارش شبیه اردک باشه… پاش شبیه بطری باشه… دُمِ بیور راک داشته باشه… آخرشم بذار تخمگذاره باشه ولی شیر بده!
بعد خودش هم خندیده و گفته: ببینم اینو میتونم تو طبیعت جا بزنم و کسی نفهمه چی شده؟
و بله! جواب داد! ما الان داریم دربارهی تکپالها مقاله میخونیم و اون بالا خدا داره با صدای بلند میخنده که: گول خوردن!
یا مثلاً سیستمِ «عطسه» یا «سکسه» رو ببین.
کجا توی طراحیِ یک موجودِ متمدن، صدای «پرت!» جایگاه داره؟
به نظرم اینها «ایستر اگ های» (Easter Eggs) خداست.
مثل بازیهای کامپیوتری که سازندهاش یه جای مخفی میذاره که اگه پیداش کنی بخندی.
اومده یه موجودی ساخته که هر وقت میخواد خودشو باکلاس نشون بده، یهو یه صدای عجیب از شکمش بلند میشه و کل پرستیژش میریزه پایین!
این یعنی اوجِ بازیگوشی!
من فکر میکنم خدا ما رو خلق کرده تا سرگرم بشه.
چون واقعاً تماشای ما که ادعا میکنیم میدونیم زندگی چیه ولی برای تصمیمگیری بین پیتزا یا همبرگر نیم ساعت جدی فکر میکنیم، احتمالاً برای اون سرگرمیه.
ما فکر میکنیم داریم دعا میکنیم که اوضاعمون بهتر بشه، ولی شاید اون بالا، دعاها رو میخونه و میگه: وای! باز این یکی فکر میکنه اگه یه ماشین مدل بالا بگیره، خوشبخت میشه! چه توهمِ بامزهای داره!
حتی اینکه ما الان اینجا نشستیم و داریم دربارهی طبیعتِ خدا بحث میکنیم، خودش یه جور شوخیه.
یعنی ما، یه مشت اتمِ بههمپیچیده که روی یه تکه سنگِ گرد (زمین) میچرخیم، ادعا میکنیم که داریم منطقِ خالقِ جهان رو تحلیل میکنیم!
این دقیقاً مثل اینه که یه مورچه روی میز بیاد و بگه: به نظرم اون کسی که این کیک رو اینجا گذاشته، احتمالاً یه دیدگاهِ لیبرالی نسبت به شیرینیها داشته!
پس هر وقت دیدی دنیا داره باهات شوخی میکنه، یا یه اتفاقِ مسخرهای میافته، یا یه جای کار میلنگه…
نرو دنبال دلیلش.
فقط لبخند بزن و با یه نگاه عمیق به اون بالا نگاه کن جوری که فک کنه پیداش کردیم،چون اون همون موقع داره با یه ظرف پاپکورن کیهانی تماشامون میکنه و میگه:
ببین… ببین… این یکی باز فکر کرد میتونه با یه بستنی خونواده، غمِ کلِ جهانو تقسیم کنه!
و اونجاس که آدم میفهمه: شاید هدف از خلقت، رسیدن به کمال نبود…
شاید هدف فقط این بود که یه کمی بخندیم، و اجازه بدیم کسی که ما رو ساخته، با دیدنِ دستوپا زدنمون، لبخند بزنه.
چون در نهایت، هیچکدوم از ما جدی نیستیم.
حتی اگر شورت سالم داشته باشیم!
گفتم شورت یاد شکمم افتادم. مثلا چرا ما مردها دوتا علامت قرمز کوچولو مثل جوش، روی سینه مون داریم که نه شیر قراره بده و نه به کار میاد…
میگن جفتشونو باهم فشار بدی اسکرین شات میگیره…. هدف از خلقت این چی بوده!
بعد میایم پلاتیپوس رو مسخره میکنیم.
به نظرتون وقتی تیرکس دنبال آدم میکرده، کسی بوده که اونموقع وایسه بگه من چرا این دوتا جوش نوک قرمز رو روی سینم دارم؟
اصلا اون موقع وقتی با اون سرعت فرار میکرده، برگای لباس زیرش چطوری میموندن…
همینطور که به این «دکمههای بیاستفادهی» روی سینهام فکر میکردم، یه لحظه به حال خودم اومدم.
یعنی واقعاً خدا وقتی داشت مدلِ مرد رو طراحی میکرد، رسیده بود به قسمت سینه، بعد یهو گفته: «راستش، اینجا خالیه… بذار دوتا دونه نقطه بذارم که وقتی پیر شدن، یه کم lumpy بشه و طرف تعجب کنه!
یعنی یه جور دیزاینِ تزیینی؟!
تصور کن سازندهی ماشین، یه دکمه میذاره روی داشبورد که هیچ کاری نمیکنه، فقط برای اینه که راننده با خودش بگه: یعنی این دکمه چه غلطی میکنه؟ البته باحاله ها…فکر کن وسط ترافیک هی اون دگمه رو بزنی و هیچی نشه…
خب بیا هر روز وقتی چیز خوبی برات اتفاق افتاد، جفتشونو فشار بده و فکر کن از اون حال خوب اسکرینشات میگیری!
فک کن، خدا نشسته بالا، میبینه یه آقایی داره سعی میکنه با سینهاش از منظرهی غروب عکس بگیره، بعد میخنده و میگه: اون یارو رو… فکر کرده من بهش قابلیتِ Capture دادم!»
ولش کن. دوباره رفتم سراغ اون غارنشینِ بدبخت.
تصور کن، یه تی-رکس (T-Rex) با اون دندونهای خنجری و دهنِ غارمانندش، داره با سرعت ۴۰ کیلومتر در ساعت دنبالت میدوه.
نفست بریده، قلبت داره میزنه بیرون، عرق از سر و روت میباره…
و تو، درست همون لحظه که تی-رکس داره دهنش رو باز میکنه که تو رو یه لقمه چپ کنه، یهو یه فکرِ فلسفی به سرت میزنه:
راستش… این دوتا نقطه قرمز روی سینهام اصلاً چه کاربردی دارن؟ یعنی اگه الان بخورتم، میفهمه من مدلِ مرد هستم یا زن؟
داداش! تو داری با سرعتِ مرگ فرار میکنی، اولویتت باید «زنده موندن» باشه، نه «تحلیلِ آناتومیکِ نوکِ سینه!
تازه، اون موقع که با اون سرعت میدویدی، لباس زیرِ برگیت چی شد؟
آخه aerodynamic (آیرودینامیک) نبود که!
تصور کن، باد میوزه، برگِ لباس زیرت مثل یه بادبزن شروع میکنه به لرزیدن…
یه لحظه یه تیکه از برگهی سمت راستش پاره میشه و میره هوا.
اون موقع دیگه ترست از تی-رکس نبود، ترست این بود که یهو سرمایهی ملیِ برگیت بره و تو وسطِ دشت، جلوی یه گلهی ماموت، عریانِ تکاملی بشی!
اون لحظه احتمالاً با خودت میگفتی: لعنت به این لباسهای ارگانیک! کاش یه کم پلیاستر داشتیم که حداقل توی فرارهای اضطراری، تیکه تیکه نشه!
بعد به این فکر کردم که خدا احتمالاً از این صحنهها کلی لذت میبرده.
یعنی نشسته، داره میبینه یه موجودِ بدون لباس، با یه تیکه برگ روی کمرش، در حالی که داره از ترسِ مرگ میلرزه، به این فکر میکنه که «چرا من این دوتا نقطه رو روی سینهام دارم؟
احتمالاً اون بالا با صدای بلند میخندیده و گفته: «ببین! این مدلِ جدید رو خیلی پیچیده ساختم، ولی هنوز نمیتونه بفهمه که اون دوتا نقطه فقط برای اینه که وقتی سردش میشه، یه کم جمع بشن و بهش یادآور بشه که داداش، برو یه تیکه پوستِ گوساله بپوش که یخ نزنی!
من فکر میکنم کلِ تاریخِ بشر، یه سری باگ (Bug) یا اشتباهاتِ کوچیک توی طراحی بوده که ما اسمش رو گذاشتیم طبیعت.
مثلاً اینکه ما چشم داریم ولی نمیتونیم پشتِ سرمون رو ببینیم.
تصور کن خدا موقع طراحی چشم، خسته شده، گفته: ول کن بابا… دیگه چه کسی نیاز داره پشتش رو ببینه؟ حتماً یه راهی پیدا میکنن! تازه اگه پیدا نکنن، هم زورشون به من نمی رسه و هم فک میکنن من همه چیزو کامل آفریدم. هه
و نتیجهی این ول کن بابا، این شد که ما کلِ عمرمون رو داریم میترسیم که نکنه یه نفر از پشت سر بیاد و یه پسی بزنه به گردنمون!
یا مثلاً اینکه وقتی عطسه میکنیم، چشمامون بسته میشه.
چه منطقِ مهندسیای داره که برای خروجِ هوا از بینی، باید دریچهی دید رو ببندیم؟
به نظرم خدا اینجا هم داشته شوخی میکرده و پیش خودش گفته: بذار وقتی عطسه میکنه، یه لحظه دنیا رو نبینه تا وقتی که دوباره چشمشو باز کرد، با یه چهرهی متعجب به دنیا نگاه کنه و بگه: اوپس! این جا کجاس؟
خلاصه…
هر وقت دیدم بدنم یه کارِ عجیب میکنه، یا یه جای بدنم هست که به هیچ دردی نمیخوره…
دیگه حرص نمیخورم.
فقط لبخند میزنم و میگم:
باشه… قبول… تو خیلی بامزه ای. حالا نوبت ماهم میرسه….
خاک به دهنم…خدا خیلی هم کارش درسته….خدایی اگه من جاش بودم اصن نمیزاشتم ازم ایراد بگیرن، چه برسه که مسخرم کنن.
اگه کسی مسخرم میکرد از توی مردمک چشمش یه دماغ ریز در میاردم که بفهمه چوب دست کیه.
یه نگاه به بستنیم کردم…
بستنی حالا کاملاً تبدیل به شربت شده بود.
به جای اینکه غصه بخورم، گفتم:
ببین… تو هم مثلِ اون لباس زیرهای برگی هستی. اولش خوش استیل بودی، ولی تهش رفتی تو دستِ طبیعت و تبدیل شدی به یه چیزی که هیچکس نمیدونه دقیقاً چیه!
و اون لحظه بود که فهمیدم:
زندگی، یعنی قبول کردنِ اینکه ما یه مشت اشتباهِ بامزه هستیم که توسط یه خالقِ شوخطبع طراحی شدیم…
و اینکه خوششانسیم، چون حداقل تو این دوران، اگه لباس زیرمون کپک بزنه، میتونیم بندازیمش دور و یکی دیگه بخریم، نه اینکه منتظر بمونیم تا یه بوتهی سبز از توش دربیاد و تبدیل بشیم به یه گلدونِ متحرک!
بامزه بود
اجاق گاز رو روشن کردم تا چایی گرم بشه که یه لیوان چای بخورم ولی یادم افتاد که الان بستنی خوردم.
کمی ریشهامو خاروندم… نکنه این گازی که از زمین بیرون میاد و این بوی بد رو داره، باد معده زمینه و ما میسوزونیمش و گرم میشیم و نکنه یه سری موجوداتم روی ما دارن همین کارو میکنن. هاااااا
آخه بعضی موقع ها مکانهای خروج گاز آدمها میسوزه… عجیبه
الان با این همه پیشرفت علم، دنیا هنوز اینقدر عجیبه پس قبل از کشف آتیش، آدم شب که بیکار میشده به چی فکر میکرده…
همینطور که زل زده بودم به شعلهی آبیرنگِ اجاق گاز، یهو یه حسی بهم دست داد: یعنی واقعاً داریم با باد معدهی زمین چای دم میکنیم؟
فکر کن، میلیونها سال پیش یه سری موجوداتِ عظیمالجثه زیر زمین بودن، یه سری غذاهای عجیبوغریب خوردن، بعد همهشون رفتن و فقط گازهاشون باقی موند.
حالا ما، این موجوداتِ متمدنی که ادعا میکنیم تکنولوژی داریم، لوله کشی کردیم تا بریم اون گازهای قدیمی رو بکشیم بیرون و باهاش تخممرغ درست کنیم!
این یعنی اوجِ بهرهبرداری! ما عملاً داریم روی بادهای قدیمی زندگی میکنیم.
میدونید که ، بیشتر از 98 درصد جهان از فضای خالی تشکیل شده و این یعنی تقریبا همه چی باده.
یهو یه فکر ترسناک ولی جذاب اومد سراغم…
اگه این منطق درست باشه، یعنی هر چیزی در مقیاسِ خودش یه نسخه از نسخهی کوچیکتره.
یعنی احتمالاً همین الان، یه سری موجوداتِ پیشرفته در ابعادی که ما حتی نمیتونیم تصور کنیم، بالای سرِ ما نشستن و دارن از گازهای ما برای گرم کردنِ خونههاشون استفاده میکنن!
یعنی شاید هر وقت یکی از ما یه بادِ شدید میزنه، یه جا توی یه کهکشانِ دیگه، یه چراغِ خیابونی روشن میشه یا یه اتو گرم میشه!
تصور کن، خدا نشسته بالا و میگه: آهااااا… این یکی که الان یه باد زد، باعث شد توی سیارهی X یه گرمکن فعال بشه! چه سیستمِ بازیافتِ انرژیِ عجیبی طراحی کردم! باریکلا به خودم.
واقعا دنیا چقدر عجیبه.
ما از یه طرف داریم با کوانتوم و سیاه چاله و هوش مصنوعی بازی میکنیم، ولی از طرف دیگه هنوز اگه یه جای بدنمون بخاره، سریع میریم سراغِ تئوریهای توطئه یا میترسیم که نکنه یه جای کار میلنگه!
پیشرفتِ علم ما فقط این بوده که اسمِ چیزها رو عوض کنیم.
قدیماً میگفتن طلسمه، بعد شد جنی، بعد شد بیماری روانی وحالا میگیم دیستایمِ عصبی یا تأثیراتِ محیطیه.
ولی اصلِ ماجرا همونه: ما هنوز همون میمونهای گیجی هستیم که فقط لباسهای خوشدوختتری میپوشیم و به جای غار، توی آپارتمانهای بیستطبقه زندگی میکنیم.
بعد به این فکر کردم که… قبل از کشفِ آتیش، آدم شبها چیکار میکرد؟
منظور من اینه که وقتی خورشید میرفت و دنیا سیاه می شد، اون غارنشینِ بدبخت که نه چراغ داشت، نه موبایل، نه تلویزیون… به چی فکر میکرد؟
تصور کن، تاریکیِ مطلق. فقط صدای باد و صدای یه چیزی که احتمالاً داره از پشتِ سرت بهت نزدیک میشه.
اون موقع آدمها احتمالاً فیلسوفتر بودن.
چون وقتی هیچ کاری نمیتونی بکنی، فقط یه راه داری: فکر کردن.
اصن بیکاری یعنی تولد فلسفه.
احتمالاً ساعتها توی تاریکی نشسته بود و با خودش میگفت:
یعنی من تنها موجودی هستم که اینقدر میترسه؟
یا مثلاً: به نظرم این تاریکی یه جور توطئه است، حتماً خورشید رو کسی دزدیده و برده یه جای دیگه!
یا شاید اون موقع، تفریحاتشون تخیلِ تاریکی بود.
یکی میگفت: ببین، اون گوشهی غار یه سایه هست، به نظرت اون یه روحه یا فقط یه تیکه سنگه که شبیه رِئیسِ قبیلهست؟
یکی دیگه میگفت: به نظرم اگه یه جوری بتونیم اون تیکه خورشیدی که توی آسمونه رو بیاریم پایین و بذاریم روی زمین، شاید بتونیم ببینیم اون تیکه گوشتِ گوسالهای که دیشب دزدیدیم، کجاست!
بعد یه نفر، احتمالاً از روی اتفاق، یا با یه رعد و برق یا با یه سنگِ تیز، آتیش رو کشف کرد.
و اون لحظه، تاریخِ بشر عوض شد.
اولش حتماً ترسیدن.
این چیه؟ چرا داره میرقصه؟ چرا گرمه؟
ولی بعد از یه مدت، فهمیدن که آتیش یعنی قدرت.
یعنی دیگه لازم نیست شبها توی تاریکی بشینیم و به این فکر کنیم که آیا ما واقعاً وجود داریم یا فقط یه خیالیم؟
حالا میتونستیم دورِ آتیش جمع بشیم و دربارهی اینکه چرا نوکِ سینهی مردها قرمز و بیاستفادهست بحث کنیم!
یعنی آتیش، در واقع تخیلاتِ شبانه رو کشت و واقعیتهای گرم رو جایگزین کرد.
ما از فلسفهی تاریکی رسیدیم به ساندویچِ گرم.
همینطور که داشتم اینها رو تحلیل میکردم، یهو یادم اومد که چای هنوز روی گازه و آبش داره میجوشه.
خاموشش کردم و یه لیوان چای ریختم.
داشتم اولین جرعهی چای رو میخوردم، یهو یادم افتاد…
من هنوزم نمیدونم اگه اون لباس زیرهای برگی توی فرار از تیرکس پاره میشد، اون غارنشینها چطوری با همدیگه ارتباط برقرار میکردن؟
یعنی میگفتن: ببخشید، یه لحظه صبر کن، من باید برم یه تیکه برگِ جدید پیدا کنم، چون آیرودینامیکِ من بهم ریخته!
لبخندی زدم به لیوان چای و با خودم گفتم:
ای خدای بازیگوش… ممنونم که اجازه دادی من توی دورانی باشم که میتونم روی گازِ بادِ معدهی زمین، چای درست کنم و به این فکر کنم که چقدر خوششانسم که دیگه نیازی نیست هر شب با صدای یه پلنگ، فلسفهی وجودیام رو بازنگری کنم!
بعد یه نگاه به ساعت کردم…
دوباره یادم افتاد که فردا صبح باید بیدار شم و برم سر کار.
و این احتمالاً تنها چیزی بود که حتی توی تاریکیِ مطلقِ عصرِ حجر هم، احتمالاً وجود داشت: کابوسِ شنبههای کاری!
دراز کشیدم و چشمامو بستم.
چندتا آدم پشمالو توی تاریکی و زیر نور ماه نشسته بودن و خودشونو میخاروندن
وااااااای خدای من
اونا انقد پشمالو بودن که دگمه های قرمز سینشون معلوم نبوده
شاید اصن ازش اطلاعی نداشتن.
راستی اونا دارن بهم چی میگن… جُک هم میگن.
چشمهام بسته بود، ولی انگار یک پنجره باز شده بود به هزاران سال پیش.
تاریکی نبود، فقط نورِ نقرهای ماه بود که روی پوستِ پشمالو و خاکگرفتهی چندتا آدم افتاده بود.
واقعاً پشمالو بودند! یعنی از آن مدلهایی که اگه دقت نکنی، فکر میکنی یه تیکه فرشِ دستبافِ قدیمیه که روی زمین افتاده.
انقدر مو داشتن که اون دکمههای قرمزِ سینه هاشون، درست مثل یه رازِ دولتی، زیر لایههایی از پشم پنهون شده بود.
احتمالاً کلِ تاریخِ بشر، هزار سال طول کشیده تا یه نفر اتفاقی دستش بخوره روی سینش و بگه: «اووه! انگار اینجا یه دکمهای هست که هیچ کاری نمیکنه!
بعد صدای خندههاشون بلند شد. صدای خندهشون شبیه این نبود که کسی بخنده؛ بیشتر شبیه این بود که یه گلهی گراز در حال دعوا باشن!
یکیشون که پشمالوترین بود و یک تیکه استخونِ بزرگ به جای عینک روی پیشونیش داشت، بلند شد و با صدای بم و لرزان شروع کرد به حرف زدن:
بچهها… گوش کنید… دیشب داشتم با زنم دربارهی آیندهی قبیله حرف میزدم… یهو پرسید: عزیزم، به نظرت یه روزی میرسه که بتونیم بدون اینکه دستمون رو بسوزونیم، گوشت رو گرم کنیم؟
نگاهش کردم و یه باد گلو دادم بیرون که بدونه دنیا دست کیه…
کلِ گروه زدن زیر خنده. یکی از اونا که احتمالاً کمدینِ گروه بود در حالی که داشت با شدت کمرش رو میخاروند، پرید وسط و گفت:
اینکه چیزی نیست! اون روز داشتم از دستِ یه پلنگ فرار میکردم… درست وسطِ فرار، یادم افتاد که برگام رو روی یه شاخه خشک گذاشته بودم تا خشک بشه!
یه لحظه ایستادم و فکر کردم: یعنی الان پلنگ میخواد منو بخوره، یا اول میره اون برگهها رو میخوره چون سالادو قبل از ناهار بهتره که بخوری؟
همه دوباره با صدای بلند خندیدن. صدای خندهشون باعث شد زمین کمی بلرزه.
بعد یکی دیگر که خیلی آرومتر بود، با کمی لکنت زبون گفت:
ماماماماماهومبا…. همه زدن زیر خنده حتی خودمم زدم زیر خنده.
پیرمردشون که احتمالا رییس قبیله بود با لحن کمی فیلسوفانه گفت: احمق. من زنم نمیتونه بره برگ تازه بکنه. چندروز پیش گفت یه نفر چندتا برگ تازه پهن کرده بود روی یه شاخه خشک منم آوردم باهاشون دلمه پختم…. دیگه لباس زیرتونو جاهای عمومی پهن نکنین چون از الان قانونه.
یکیشون گفت بریم بخوابیم چون فردا جنگ داریم.
رییس گفت با کی و چرا؟
اولی گفت احتمالا با قبیله پایین آبشار. چون دیشب رفته بودیم شکار، یهو چیزی فرار کرد و ماهم دنبالش کردیم و شکارش کردیم و بعد از کباب کردنش فهمیدیم رییس قبیله پایین آبشار بوده.
رییس گفت جسدشو چیکار کردید؟!
اولی گفت: از کباب که نمیشه گذشت. و همه خندیدن.
یه سوال… به نظرتون اگه یه روزی چشمامون بسته بشه و یهو ببینیم روی یه تکه سنگِ نرمی دراز کشیدیم و یه چیزی داره توی گوشمون زمزمه میکنه که فردا نباید بری سر کار، یعنی ما مُردیم یا تازه واردِ یه دنیای جدید شدیم؟
همون لحظه، توی خوابم تکونی خوردم.
اونا متوجه حضور من شدن.
پشمالویِ رئیس، با اون چشمهای ریز و کنجکاو به من نگاه کرد.
نمیدونست من از آینده اومدم، ولی انگار بوی بستنی خانواده و چای دمکرده رو از میونِ هزاران سال فاصله حس کرد.
با لبخندی که دندونهای زرد و بزرگشو انداخته بود بیرون، به من نگاه کرد و گفت:
ببین… این یکی که اومده، خیلی صاف و صیقزدهست! نه مو داره روی دستش، نه بوی گوساله میده… احتمالاً از اون قبیلههاییه که فکر میکنن خیلی فرق می کنن.
بعد همشون با هم خندیدن.
یک خندهی دستهجمعی، عمیق و رهایانهای که لرزه به تنم انداخت.
توی همون لحظه فهمیدم که شوخی، تنها چیزیه که در تموم تاریخ ثابت مونده.
از غارنشینهایی که به بادِ معدهی هم میخندیدن، تا من که توی اتاق خوابم به دکمههای بیاستفادهی سینم فکر میکردم.
همینطور که داشتم توی دنیای خواب، با اونها همراه میشدم، یکی از اونا یه تیکه گوشتِ کبابشده به سمت من گرفت و گفت:
بیا بگیر… بخور… تا وقتی بیدار شدی و دوباره رفتی سرِ کار، حداقل یادت باشه که یه زمانی، یه مشت پشمالو بودن و بهت میخندیدن!
کمکم نور ماه محو شد و صدای خندههاشون تبدیل شد به صدای تیک تیکِ ساعتِ اتاق خوابم.
چشمهام رو باز کردم.
سقف اتاق رو نگاه کردم و با خودم گفتم:
خدایا… ممنونم که اجازه دادی بفهمم حتی در ابتدای تاریخ هم، ما فقط یه مشت موجودِ گیج بودیم که سعی میکردیم با خندیدن به بدبختیهامون، تحملِ زندگی با لباسهای برگی رو داشته باشیم.
یهو یادم افتاد…
من واقعاً بیدار شده بودم یا هنوز توی اون خواب بودم و فقط داشتم رویای بیدار شدن رو میدیدم؟
به هر حال، یه دست کشیدم روی سینهام…
و با لبخندی روی لب، با خودم گفتم:
خوبه که پشمالو نیستم… وگرنه هیچوقت نمیفهمیدم این دکمهها چه کاربردی دارن!
….احتمالا ادامه داره….