دفتر اوّل: 

در باختری‌ترین تلاقیِ زمین زمردین و آسمان کبود، آن‌جا که کوه‌های سر به فلک کشیده بر افق سجده می‌برند، دریایی سبز و بی‌کرانه در تابشِ خورشید می‌درخشید؛

پهنه‌ای سرکش به نام «آرامیس»؛

جنگلی که نامش در هیچ مکتوب و نقشه‌ای نیامده بود.

نامی که ریشه در نسیم‌های ملایم، عطرهای دل‌انگیز و نویدِ امنیتی ابدی داشت.

آرامیس از دور، تجسّمِ بهشتی رؤیایی بود که سقفش از گیسوانِ درهم‌تنیده‌ی درختانِ کهنسال بافته شده و آفتاب از میانِ روزنه‌هایش، زرِ ناب بر خاکِ مرطوب می‌پاشید.

مه‌های سپیدفام ، صبحگاهان بر پایه‌های چوبینِ جنگل می‌خزیدند و طنینِ آوازِ مرغان، گوشِ دره‌ها را نوازش می‌داد.

اما هر آگاهی که قدم به درونِ تپشِ تیره و نمورِ آرامیس می‌نهاد، بزودی درمی‌یافت که این نام، تنها سرابی فریبنده و ریشخندی تلخ از سوی هستی است. زیرِ این جامه‌ی نیلگون، جهنمی برپا بود؛ بناشده بر پایه‌های خردشده‌ی استخوان ها، چنگال‌های خونین و دندان‌های تیز.

ساکنانِ آرامیس تنها یک اصل را می‌شناختند؛ قانونی عریان و تهوع‌آور:

حق با پنجه‌ای است که عمیق‌تر می‌درد.

همزیستی، افسانه‌ای باطل بود.

زورمندان، درندگیِ خود را «حفظِ نظام» می‌نامیدند و ضعیفان، از فرطِ هراس، خویشتن را توجیه‌گرِ خشونتِ آنان ساخته بودند. کفتارها برای سهمی بیشتر از سفره‌ی قدرتمندان، هم‌نوعان خود را به قیمت یک لقمه می‌فروختند و خرس‌های کهنسال، تمام چشمه‌های آب را احتکار کرده بودند تا آن را قطره‌قطره به قیمت بندگی به بقیه بفروشند.

هر پگاه، به نامِ حراست از مرزها، قلمرویی در آتش می‌سوخت و خطوطِ تازه با خونِ قربانیان ترسیم می‌شد؛ و

«عدالت»، تنها زنگوله‌ای بود بر گردنِ جهل.

در میانِ این کارزارِ بی‌تفاوت که یا باید می‌دریدند یا دریده می‌شدند، تنها «لارِک» بارِ رنجِ بودن را بر دوش می‌کشید.

لارِک موجودی بود با جثه‌ای نحیف، چشمانِ کهرباییِ ژرف و سری سنگین و درشت از بارِ اندیشه. او سال‌ها کوشیده بود تا منطق را در میانِ صخره‌های کرِ آرامیس طنین‌انداز کند؛ اما در ساختاری که قواعدش با خشمِ خرس‌ها و کینه‌ی کفتارها نگاشته شده بود، جایی برای «حقیقت» وجود نداشت. روانِ لارِک از مشاهده‌ی این سیه‌روزیِ ساختارمند به ستوه آمد. او که از اصلاحِ این سیرِ بی‌رحم ناامید گشته بود، خان و مان را رها کرد و به تاریک‌ترین و خموش‌ترین انزوای آرامیس پناه برد؛ دره‌ای مطرود که پادشاهانِ قدرت را با آن کاری نبود، چرا که نه غنیمتی برای غارت داشت و نه جانی برای دریدن.

دفتر دوم:

در اعماقِ آن دره‌ی خاموش، در میانِ شبحِ درختانِ مسلول و خشکیده، لارِک به «سیرانوش» رسید.

سیرانوش تجلیِ دیگری از هستی بود؛ تنه‌ای فلزگون و نقره‌ای داشت که در ظلمت، رگه‌های کم‌سویش مانند نبضی بیمار می‌تپیدند. آن روز لارِک، خسته و زخم‌خورده از صورتِ عریانِ جهان، پای پیکرِ سردِ سیرانوش فرو افتاد. از شکافِ پوستِ نقره‌گونِ درخت، قطره‌هایی زلال، سنگین و خلوص‌یافته می‌چکید و در مجوفِ سنگیِ زیرینش گرد می‌آمد.

لارِک از فرطِ عطش و ناامیدی، لب بر آن گودال نهاد. طعمِ عصاره، تلخ، گس و تند بود؛ اما تلخی‌اش به پای شهدِ مسمومِ خاطراتِ آرامیس نمی‌رسید.

سپس… معجزه رخ داد.

بارِ سنگین افکار، ناله‌های مستأصلِ مظلومان، مرزهای خونی و کینه‌ی زورمندان، چون دودی منزه در هوا پراکنده شد. چرخدنده‌های ذهنِ لارِک از کار ایستادند، اما نه با درد؛ بلکه در خلسه‌ای شگفت و توهمی منزه. لارِک ساعت‌ها از قفسِ خاک گسست و در آسمانی بی‌مرز به پرواز درآمد؛ جایی که هیچ حاکمی بر اریکه ننشسته بود، هیچ چنگالی تیز نمی‌شد و همه‌چیز در صلحی ازلی موج می‌زد.

از آن غروب، لارِک رهایی را نه در «تغییرِ جهان»، که در «فراموشیِ آن» جست. او هر روز به آغوشِ سیرانوش بازمی‌گشت تا با نوشیدنِ آن عصاره که نامش را «تِچینو» نهاده بود واقعیتِ تلخِ آرامیس را بدهد و رؤیایی دروغین، اما شفابخش بخرد.

روزها سپری شدند و لارِک، آن اندیشه‌ورزِ سابق نبود. او اسیرِ طناب‌های مرئی و نامرئیِ تِچینو شده بود.

اگر روزگاری یک جرعه تِچینو، او را فرسنگ‌ها از زنجیرِ هستی می گسست، اینک باید تا آخرین قطره را مینوشید که تنها برای چندی از ستمِ اندیشیدن امان یابد. تِچینو جادوی اولیه را از دست داده بود؛ توهمات، کدر شده بودند و حتی در ژرفای خواب، سایه‌های مبهمِ آرامیس بر روانش چنگ می‌زدند. سرِ درشتش زیر بارِ این اتکای مسموم، سنگین‌تر شده بود. او دیگر برای حقیقت نمی‌زیست؛ فقط برای نادیدنِ نجاستِ واقعیت جان می‌کَند.

در غروبی خون‌رنگ، هنگامی که لارِک آخرین قطرات تِچینو را از گودالِ سنگی چشید و بی‌رمق بر تنه‌ی سردِ سیرانوش تکیه زد، سدِ زمان شکسته شد.

صدایی نه از فضا، که از اندرونِ تنه‌ی نقره‌ای و اعماقِ ذهنِ مه‌آلودش برخواست. آوایی چون طنینِ باد در غارهای متروک، یا رقصِ برگ‌های خزان‌زده؛ پیر، باستانی و مالامال از اندوهی شگرف:

«تو آخرینِ آن‌ها نیستی، اما شاید تنهاترین‌شان باشی… لارِک.»

لارِک چشمانِ کهرباییِ غبارگرفته‌اش را گشود و با لحنی آمیخته به بهت و هراس زمزمه کرد:

 «تو…؟»

رگه‌های درخشانِ سیرانوش با ریتمی حزن‌انگیز شروع به تپیدن کردند:

«من؟ من سیرانوش هستم. اما تو تنها صورتِ فریبنده‌ی مرا دیده‌ای، نه ریشه‌های آغشته به خونم را.»

صدای درخت شفاف‌تر و تلخ‌تر شد:

«من روزگاری قلبِ تپنده‌ی آرامیس بودم؛ آن‌گاه که این دره، چشمه‌ساری زلال و سرشار از حیات بود. اما قانونِ هستی، همان قانونِ چنگال بود. من از مشاهده‌ی رنجِ ضعیفان و نخوتِ ظالمان به ستوه آمدم. روحم از اندوهی که راهی به بیرون نداشت سنگین شد. من نخواستم چون خرس‌ها محتکر باشم یا چون کفتارها درنده. خواستم مرهمی باشم. پس با تمامِ جادوی کهن‌ام، غم و سوزِ تمامِ درختان و ریشه‌ها و شبنم‌ها را در خود جذب کردم. من تمامِ تلخیِ تاریخِ آرامیس را درونِ خویش تقطیر نمودم.»

رگه‌های نقره‌ای برای لحظه‌ای به سرخیِ خون گراییدند:

«من این رنجِ عظیم را تصفیه کردم و به ‘تِچینو’ تبدیل ساختم. می‌پنداشتم اگر موجودات، تلخیِ واقعیت را از یاد ببرند، صلح متولد خواهد شد. اما من مرگبارترین انحراف را خلق کردم. تِچینو آرامش نمی‌آورد؛ بلکه جان را از میل به تغییر و حقیقت خالی می‌کند. من موجودات را به برده‌های بی‌حسی تبدیل کردم. آن‌ها دیگر نمی‌جنگیدند، اما دیگر زندگی هم نمی‌کردند.»

قطره‌ای سنگین از پوستِ سیرانوش چکید:

«و هنگامی که اندیشمندانی چون تو به خوابِ تِچینو پناه بردند، کفتارها و خرس‌ها تنهاتر و بی‌رحم‌تر از همیشه بر اریکه‌ی قدرت تکیه زدند. من با جادوی خویش، خود را به این تنهایی و تو را به این اسارتِ بی‌مرز محکوم کردم. تِچینو جادو نیست؛ سمّی است برخاسته از نادانیِ من. تو آخرین امیدِ تغییر این سیرِ بی‌رحمی، نه قربانیِ فراموشیِ من.»

لارِک با وحشتی عمیق پرسید:

 «آیا این حقیقت را به پیشینیان هم گفتی؟ چرا این راز را برای من افشا می‌کنی؟»

سیرانوش لختی سکوت کرد و رگه‌هایش کدر شد:

«آن‌ها که پیش از تو آمدند، تشنه‌ی فهمیدن نبودند؛ تشنه‌ی کوری بودند. آن‌ها می‌نوشیدند تا از سنگینیِ بارِ دیدن رها شوند و بی‌آنکه ذره‌ای تغییر کنند، دوباره به درندگی بازمی‌گشتند. اما تو… تو به خاطر دردِ فهمیدن به اینجا پناه آوردی. سرِ بزرگِ تو بارِ اندیشه‌ای را می‌کشید که برای این جنگل زیادی سنگین بود. سال‌ها دیدم که پس از هر بار نوشیدن، چشمانت نه از لذت، که از شرم می‌درخشید. چرا که بخشی از تو می‌دانست داری به حقیقت خیانت می‌کنی. من راز را گفتم تا تو را بیدار کنم. سمّی را که ساخته‌ام نشانت دادم؛ حال انتخاب با توست: در بردگی این توهمِ شیرین زندگی کنی، یا با تمامِ رنج عظیمت، به دنیای واقعی بازگردی؟»

لارِک به دست‌های نحیف و لرزانش نگریست. تِچینو در ذهنش دیگر نوری برای نجات نبود؛ بلکه «آبی آتشین» بود که روح را خاکستر می‌کرد. او با بغضی کهنه نالید:

«پس من چه کنم؟ من از جنگیدن خسته‌ام! صدای من در خرد شدنِ استخوان‌ها گم شد. توانِ بازگشت به آن میدانِ خونین را ندارم و به این بی‌حسیِ دروغین نیز نمی‌توانم بسپارم. سهمِ من از این هستی چیست؟»

سیرانوش در سکوتی سنگین فرو رفت. برای اولین بار، درختِ کهنسال پاسخی نداشت؛ چرا که جادوی او نیز به زانو درآمده بود. پس از مکثی طولانی زمزمه کرد:

«من پاسخی ندارم لارِک… من خود بخشی از این معمایم. اما بر فرازِ بلندترین قله‌ی کوهستانِ غربی، جایی که باد استخوانِ سنگ‌ها را می‌تراشد، موجودِ کهنسالی می‌زیید که افسانه‌ها او را خالقِ آرامیس می‌نامند. مِران”.

اگر کسی علتِ این چرخه و پیدایشِ تِچینو را بداند، تنها اوست. راه بی‌رحم است، اما اگر می‌خواهی از این چرخه بیرون زنی، باید به سراغِ او بروی.»

لارِک نگاهی نهایی به گودالِ درخشان انداخت، پیاله‌ی گلی را بر زمین کوبید و آن را شکست. برقی تازه جای مهِ تِچینو را گرفت. او پشت به دره‌ی خاموش نمود و قدم در راهی نهاد که هیچ موجودی جراتِ اندیشیدن به آن را نداشت.

دفتر سوم: 

پشت کردن به سیرانوش، گسستن از تمامِ امنیتِ مه‌آلودی بود که سال‌ها بدان چنگ زده بود. خماریِ تِچینو چون زهر در رگ‌هایش می‌دوید و بدنش التماسِ قطره‌ای بی‌حسی می‌کرد؛ اما سرِ درشتش این‌بار بارِ گرانِ یک «پرسش» را حمل می‌کرد.

با گذشتِ روزها، درختان جای خود را به صخره‌های سیاه، عریان و یخ‌زده دادند. هوا رقیق‌تر و سرما استخوان‌سوزتر می‌شد. اما عجیب‌تر از سرما، سکوتی بود مالامال از پچ‌پچِ هزاران حنجره‌ی بریده.

خماریِ تِچینو در آمیزش با کمبودِ اکسیژن، مرزِ میانِ عین و ذهن را درهم شکست:

صخره‌ها در چشمانِ کهربایی‌اش می‌تپیدند؛ انگار تپه‌ای از صورت‌های سنگی بودند که با ناله از خستگیِ باستانی خویش می‌گفتند.

ابرهای تیره به هیئتِ دست‌هایی عظیم درمی‌آمدند که نقشِ آرامیس را بر خاک می‌کشیدند و سپس با خشم محو می‌کردند.

لارِک مدام ردِ پای خویش را بر برف می‌دید که رو به پایین بود؛ انگار هزاران بار این مسیر را پیموده و دوباره به نقطهٔ نخست بازگشته است… چرخه‌ای ابدی و بی‌حاصل.

بارها خستگی و ناامیدی در ذهن لارک فریاد می کشیدند که این راه بی حاصل و تنها توهم یک درخت پیر است،بازگرد.

از آنجا که چون امید از بین برود، زمان فقط یک مجازات است، لارک در جهنمی سرد حرکت می نمود، اما ذهن جستجوگر لارک دوباره  فعل خواستن را سرمی داد.

در ماورای مه، آن‌جا که عقاب‌ها را زهره‌ی پرواز نبود، لارِک به قله رسید.

آنجا نه قصری بود و نه تختی. تنها پهنه‌ای یخ‌زده و معلق در میانِ نیستی. در مرکزِ این پهنه، تندیسی نشسته بود که تنش با صخره‌ها یکی شده بود. پوستش به رنگِ خاکسترِ سرد بود و ریشه‌هایی سیاه از بدنش درونِ یخ فرورفته بودند. او را چشمی برای دیدن نبود؛ به جای چشمانش، دو حفره‌ی عمیق و ظلمانی جا خوش کرده بود که گویی کلِ کائنات را می‌بلعید. از پیکرش بوی خاکِ کهنه و بارانِ نباریده به مشام می‌رسید.

این «مِران» بود؛ خالقِ آرامیس.

لارِک پای آن پیکره‌ی عظیم زانو زد و صدایش چون خرد شدنِ حبابِ بلورین در فضای خالی پیچید:

 «من از اعماقِ همان جهنمی آمده‌ام که تو ساختی. سال‌ها رنجِ دیدنِ ظلم را کشیدم، به توهمِ سیرانوش پناه بردم و خرد شدم. بگو… چرا؟ چرا ما را در این چرخه‌ی بی‌رحمانه رها کردی؟ چرا جهنمی ساختی که حق در آن تنها با پنجه‌ی تیزتر است؟»

سکوتِ قله طولانی شد. سپس صدایی بدونِ جنبشِ لب‌های مِران در جمجمه‌ی لارِک انعکاس یافت؛ صدایی سرشار از پوچی و خستگیِ بی‌انتها:

«تو می‌پنداری من آرامیس را برای درندگی ساختم، لارِک؟ من آرامیس را نساختم؛ من تنها خواب دیدم و آرامیس رؤیای خواب‌آلودگیِ من بود. درختان، خرس‌ها، کفتارها… و حتی تو، تکه‌هایی از ذهنِ آشفته‌ی من هستید که کنده شده و بر خاک می لولید.»

یخ‌های اطراف با صدایی مهیب شکافتند:

«تِچینو ناامیدیِ خودِ من از این رؤیاست. من می‌خواستم رؤیایی از زیبایی بسازم، اما ذهنِ من تاریک بود و از تاریکی جز درندگی متولد نشد. کفتارها خشمِ من هستند و تو… وجدانِ دردناکِ منی که در این کابوسِ بیداری به دام افتاده‌ای.»

لارِک با هراس عقب کشید:

 «یعنی هیچ عدالتی در کار نیست؟ تمامِ این رنج‌ها و خون‌ها، تنها هذیانِ خوابِ موجودی خسته است؟»

مِران ادامه داد:

«هیچ نجاتی در درونِ این رؤیا نیست، چرا که آرامیس بر پایه‌ی نقصِ ذهنِ من بنا شده. یا باید به زیرِ سایه‌ی سیرانوش بازگردی، تِچینو بنوشی و بگذاری این بخش از وجدانم برای ابد بخوابد… یا خنجری از جنسِ حقیقت برداری، قلبِ سنگیِ مرا بشکافی و با مرگِ من، کلِ آرامیس را به نیستیِ مطلق ببری.»

لارِک با صدایی التماس‌گونه نالید:

 «اما ناعدالتی چه؟ آیا نمی‌شد جهان طوری باشد که هیچ موجودی محتاجِ به خاک کشیدنِ دیگری نباشد؟»

خنده‌ای خشک و سنگین از مِران برخواست:

«صلح؟ تو چیزی را صلح می‌نامی که نامِ واقعی‌اش انقراض است! اگر گرگ‌ها و کفتارها ندرند، جمعیتِ آهوان بی‌حساب زیاد می‌شود. آن‌ها تمامِ علفزارها و ریشه‌ها را می‌بلعند، خاک عریان می‌شود، چشمه سارها می‌خشکند و همگی در قحطیِ بزرگ دسته‌دسته خواهند مرد.

درندگی، قیچیِ بی‌رحمی است که شاخه‌های هرز را می‌زند تا کلِ بستان نپوسد.

این خون، سوختِ موتورِ بقاست. هیچ تغییری در کار نیست؛ سیستم تنها با همین زخم‌های گشوده زنده می‌ماند.»

لارِک بهت‌زده بر خاک افتاد. خنجری نادیدنی بر روانش فرود آمد. او دریافت که درندگی، خودِ «قانونِ آفرینش» است و خالق، تنها مهندسی بی‌تفاوت است که به تماشای این مسلخِ ابدی نشسته. تمامِ باورها و امیدهایش فرو ریخت. او تنهاترین موجودِ کائنات بود.

لارِک بی‌آنکه سخنی دیگر بگوید، قامتِ نحیفش را جمع کرد، پشت به خالقِ سنگ‌دل نمود و گام‌هایش را به سوی پایینِ قله برداشت.

هنوز چند گام دور نشده بود که زمین به لرزه درآمد و صدای مِران چون ریزشِ کوه در مغزش کوبید:

«کجا؟… من کی به تو اجازهٔ رفتن دادم؟!»

صدا ابرهای قله را شکافت؛ اما در میانِ این توفانِ پوشالی، چیزی در درونِ لارِک تغییر کرده بود. ترس و ناامیدی، جایش را به سکونی عمیق و پولادین داده بود.

لارِک بازنگشت. ایستاد، قامت در برابرِ بادِ یخ‌زده راست کرد و با صدایی ملایم اما استوار که زوزه‌ی توفان را در خود بلعید، پاسخ داد:

«من می‌روم تا پاسخی برای این رنجِ ابدی پیدا کنم. تو خالقی، اما من در آفرینشِ سرنوشتِ خویش مختارم. من راهی برای علاجِ آرامیس خواهم یافت… و اگر راهی وجود نداشته باشد، راهی خواهم ساخت.»

حفره‌های تاریکِ مِران در سکوتی بهت‌زده خیره ماندند؛ خالق هرگز تصوری از «اراده» در موجودی به این کوچکی نداشت.

لارِک، رها از اغوای سیرانوش و ناامید از نظامِ بی‌رحمانه‌ی خالق، قدم بر صخره‌های شیب‌دار نهاد. او با سری درشت، پر از اندیشه و اراده‌ای نو، راهیِ پایین آمدن از قله شد؛ تا در دلِ تاریکی‌های آرامیس، آفرینشِ تازه‌ای را آغاز کند…

دفتر چهارم: 

پایین آمدن از صخره‌های یخ‌زده، سبک‌تر از صعود بود، اما بارِ سنگین‌تری بر دوشِ لارِک می‌گذاشت. بادِ توفان هنوز در گوش‌هایش می‌پیچید، اما صدای خشمگینِ مِران دیگر ترسی در دلش نمی‌انداخت. خالق، تنها تندیسی زندانی در غبارِ ناتوانیِ خویش بود؛ اما سوالِ اصلی هنوز در سرِ درشتِ لارِک می‌تپید: «اگر خالق بی‌تفاوت است و تِچینو سمّی فراردهنده، پس کلیدِ این رنجِ ابدی در کجاست؟»

در میانه‌ی دامنه‌ی کوه، آن‌جا که برف جای خود را به مهی غلیظ و خاکستری می‌داد، لارِک به منطقه‌ای سنگی و برهنه رسید.

ناگهان سایه‌ای تیره برفرازِ سرش چرخید و با صدایی خراشیده و پر از کینه بر شاخه‌ی خشکیده‌ای فرود آمد. کلاغی سیاه بود، با پرهایی آشفته و چشمانِ سرخ و پر از شکاکیت که مدام اطراف را می‌پایید. کلاغ با دیدنِ لارِک بال زد، منقارش را با خشم در هوا تکان داد و فریاد کشید:

دور شو، موجودِ حیله‌گر! می‌دانم چرا این‌جا آمده‌ای! تو هم آمده‌ای تا سایه‌ی مرا بدزدی! همه‌چیز در این دنیا برای دریدن و فرو بلعیدن است! هیچ‌کس به دیگری رحم نمی‌کند! هوا پر از خیانت است و برف، خنجرهای پنهانش را زیرِ سفیدی‌پوشانده!

لارِک به چشمانِ پر از هراس و کینه‌ی کلاغ نگریست. کلاغ چنان محکم بال می‌زد که پرهای سیاهش می‌ریختند؛ او در بهشتی خاموش هم، جهنمی از تهدید می‌دید. لارِک از او پرسید:

چه کسی به تو آسیب زده، پرنده‌ی خشمگین؟ چرا سراسر جهان را دشمن می‌بینی؟

کلاغ قارقاری تلخ کرد و گفت:

جهان همان است که هست! یک جنگِ بی‌انتها! من هر روز داستانِ درندگانی را می‌خوانم که در تاریکی منتظرِ افتادنِ من هستند. جهان همین داستان است و غیر از این، سادگی و حماقت است!

لارِک خاموش ماند و قدمی دیگر برداشت. کمی پایین‌تر، در کناره‌ی غاری سنگی، موجودی دیگر نشسته‌بود. لاک‌پشتی کهنسال با پوسته و چهره‌ای ترک‌خورده از گذرِ سده‌ها، که بر سنگی نمور آفتابِ بی‌فروغِ سرد را می‌چشید. لبخندی آرام و بی‌زمان بر لب داشت. لارِک که از اضطرابِ کلاغ هنوز سنگین بود، به او نزدیک شد..

لاک‌پشت با صدایی کند و ملایم، چون حرکتِ آب زیرِ یخ، گفت:

خوش آمدی، سالکِ سربزرگ… چه روزِ زیبایی برای لمسِ وجود است.

لارِک با تعجب به اطراف نگاه کرد؛ به برف‌های چرک، به صخره‌های برهنه و کلاغی که هنوز در دوردست جیغ می‌کشید.

«زیبا؟ این کوهستان مملو از خشم و سرمای کُشنده است! کلاغ می‌گوید این جهان مسلخِ خیانتکاران است و خالق می‌گوید درندگی، سوختِ چرخه است. تو چگونه خوشحالی؟»

لاک‌پشت آرام سری تکان داد و چشمانِ چروکیده‌اش را باز کرد:

«آن کلاغ، جهنمِ خویش را بر دوش می‌کشد، چون سال‌هاست داستانِ تجاوز و دشمنی را در ذهنِ خود روایت می‌کند. جهانِ او بر پایه‌ی آن داستان شکل گرفته است؛ او هر نسیمی را تبر می‌بیند و هر سایه‌ای را صیاد. اما داستانِ من، داستانِ پذیریش و جاری بودن است. برای من، سرما رفیقی است که پایداری‌ام را می‌آزماید و صخره، آغوشی است برای استراحت.»

برقی ناگهانی، چون صاعقه‌ای منور، در جمجمه‌ی لارِک درخشید. او نگریست و درک کرد!

صدای لاکپشت با اصوات ذهنی لارک یکی شدند، گویا هر دو همزمان یک مطلب را روخوانی می نمودند:

«ای اندیشمندِ خسته… جهان یک بومِ خالی و بی‌طرف است. موجودات ناآگاه می‌پندارند که در یک واقعیتِ صلب زندگی می‌کنند، اما حقیقت این است: جهانِ هر موجود، تجسمِ ‘داستانِ ذهنیِ’ اوست. خرس‌ها داستانِ احتکار را باور کرده‌اند و کفتارها داستانِ درندگی را. آن‌ها جهان را آن‌گونه می‌بینند و آن‌گونه می‌سازند. اگر آرامیس جهنم شده است، نه به خاطرِ دستِ خالق است و نه فقط قانونِ طبیعت… بلکه به این دلیل است که تمامِ اهالیِ آن، یک داستانِ کثیف و مشترک را تکرار می‌کنند!»

لارِک خیره به دست‌های لرزانش ماند. رازِ بزرگ سرانجام عریان شده بود!

«پس… برای درمانِ آرامیس، نباید با چنگال‌های خرس‌ها جنگید! نباید به خوابِ سیرانوش پناه برد… برای تغییرِ جهان، باید داستان‌های ذهنیِ موجودات را تغییر داد!»

لاک‌پشت لبخندِ معنادارِ دیگری زد و درونِ لاکِ خویش فرو رفت.

لارک برای نخستین بار تبسمی کرد و آرام گفت:

کسی که داستان را تغییر دهد، خلقت را از نو می‌نویسد… برو لارِک، و راویِ داستانِ تازه‌ای باش.

لارِک، با قلبی پر از نور و اراده‌ای راسخ، گام‌هایش را شتاب بخشید و به سوی اعماقِ آرامیس سرازیر شد؛ او این‌بار نه یک قربانیِ فراری، بلکه یک «نویسنده‌ی سرنوشت» بود…

دفتر صفرم (شروع): 

او حقیقت را دریافته بود: جهان، مومِ نرمی بود در دستِ داستان‌هایی که موجودات در ذهنِ خویش می‌سرودند.

در همین لحظه، ناگهان طنینِ صدای عجیبی در اعماقِ وجودش پیچید.

صدایی عظیم اما بی‌نهایت نرم، بادی که از جگرگاهِ قله‌ی یخ‌زده‌ی مِران می‌آمد و با نجوای نقره‌ای و حزن‌انگیزِ سیرانوش پیوند می‌خورد و با خش‌خشِ برگ‌ها، زوزه‌ی باد و زمزمه‌ی چشمه‌سارانِ کلِ طبیعت یکی می‌شد. تمامِ هستی، یک‌صدا و یک‌دل، در دالان‌های جمجمه‌ی درشتِ لارِک به نجوا درآمدند:

بنویس

لارِک…

داستانی نو بنویس

داستانی از عشق و صلح

با تشکر از نگاه مهربونتون : مجتبی کولانی