پیش از آنکه نخستین “تپش” سکوتِ عالم را بشکند، نه زمان قدمی برداشته بود و نه مکان آغوشِ خویش را گشوده بود. جهان،همچون رازی بود مکتوم که در بطنِ سردِ عدم، خوابِ بیداری میدید؛ خلوتی چنان محض که حتی خیالِ “تنهایی” هم در آن نمیگنجید.
نوری از پسِ پردههای غیب درخشید؛ و نوایی چونان تپشی سنگین، برخاسته از پسِ آهی بلند، در پهنهٔ بیکرانِ لامکان طنینانداز شد.
این همان دمِ نخستین بود؛ ایقاعی لرزان که در بطنِ عدم سکوتِ کیهان را شکافت و چرتِ ممتدِ نیستی را پاره کرد. با این طنین، حیات در بهتی شکوهمند چشم گشود و لرزهای خوش بر اندامِ هستی نشست؛ گویی کائنات، مست از این آهنگِ نوظهور، نخستین گامهای رقصِ تجلی را در آغوشِ «هیچ» آغاز کردند تا خلأ را از هیاهویِ بودن سرشار کنند.
«پس از آن طنین، نورها بر دامنِ ظلمت پاشیدند و غبارهایِ سرگردان، در سماعی میانِ آتش و خاکستر، گهوارهی ستارگان و سیارگان گشتند. زمین، چون گوهری خاموش در پهنهی این هیاهو نطفه بست؛ صبور ماند تا بومِ نقاشیِ خلقت، نخستین رنگها را بر پیکرهاش بپاشد؛ از آبیِ بیکرانِ اقیانوسهایِ نخستین تا سبزِ نوخاستهای که نویدِ بیداری میداد.
آنگاه، در ژرفایِ پنهانِ آبها، معجزهای در سکوت رخ داد. نخستین سلول، همچون نیایِ تمامِ جانها، در تمنایِ «بودن» لرزید. این لرزش، نه یک حادثهی اتفاقی، که شعلهی عشقی سوزان به تجلی بود؛ غریزهای که نامش را «بقا» نهادند، اما در باطن، چیزی جز اشتیاقِ ذره برای چشیدنِ طعمِ هستی نبود.
حیات، آرام و باوقار، سیرِ تکاملیِ خویش را آغاز کرد. تکثیر، نه تکراری بیهوده، که افزودنِ نتی تازه به آن سمفونیِ واحد بود. ذراتِ جانیافته، برای رقصِ دستهجمعی در پیشگاهِ طبیعت، دست در دستِ هم نهادند تا با ملودیِ باد و ضربآهنگِ باران، ضیافتی برپا کنند. هر سلول، هر برگ و هر جنبنده، به همسرایانِ این اپرایِ عظیم پیوست تا نشان دهد که تکامل، تنها مسیرِ بقا نیست؛ بلکه استمرارِ همان تپشِ نخستین است که حالا در هزاران شکل و هزاران رنگ، شکوهِ زندگی را فریاد میزند.»
«در این ضیافتِ بیپایان، حیات به اوجِ شکوهِ خود رسید؛ هزاران گونه چون نقشونگارهای یک فرشِ جادویی در هم تنیدند.
«در میانهی این رقصِ مدام و مستیِ بیپایانِ جهان، و در آن روندِ صعودی و بیتابِ عشق، کالبدِ هستی به شکوفهی انسان مزیّن گشت. او نه یک مخلوق، که غایتِ آن اشتیاقِ نخستین بود؛ جامی بلورین که برای چشیدنِ شرابِ آگاهی بر لبِ هستی نهاده شد. او همان نقطهی پرگارِ شیدایی بود که میخواست وسعتِ آسمانها را در تنگنایِ یک سینه بگنجاند و نبضِ ملکوتیِ حیات را در تار و پودِ رگهای خویش به آواز درآورد. انسان، آینهگردانِ جلالِ حق بود؛ موجودی که هر ذره از جانش، با زخمهیِ محبت میلرزید و در قمارِ دلدادگی، شیداترین بازماندهیِ آن غوغایِ نخستین بود.
در آن غوغا و شور
هیچکس ندانست و هیچ رازی فاش نشد که چرا ناگهان، در میانهیِ این طرب، مامِ زمین بیقرار گشت. گویی زمین، آن گهوارهیِ امن، خوابی هولناک دید و زیر پایِ فرزندانِ مشتاقش لرزید. آسمانِ روشن، رو ترش کرد و در پسِ پردههای تیرگی گم شد؛ شعلههای قهر و زمستانهای بیامان، رنگها را از چهرهیِ عالم ربودند و بسیاری از همسرایانِ آن سمفونیِ واحد، در آغوشِ سکوتی ابدی غنودند…»
آن تپشِ نخستین که روزی از عشق و تجلی میگفت، حالا در سینهها به ضربآهنگِ اضطراب بدل شد. ترس، همچون غباری کدر بر آینهیِ روحِ جانداران نشست. در آن هیاهویِ ویرانی، انسان از شدتِ اضطراب، صدایِ تپشِ قلبِ خویش را بلندتر و سهمگینتر از تپشِ یگانهیِ حیات شنید؛ و در همین هول و ولا بود که گوشش از شنیدنِ طنینِ هستی بازماند و آن ملودیِ ازلی را در هیاهویِ درونِ خود گم کرد.
بیاعتمادی، نه از سرِ بدخواهی، که از بیمِ از دست دادنِ رمقِ حیات پدید آمد. جنگ، آن لکهی تاریک، ثمرهیِ تلخِ عشقی که راه را گم کرده بود؛ عشقی چنان شدید به “بودن” که برای صیانت از آن، درهای قلب را بستند و سنگرها ساختند. ما گناهکار نبودیم؛ ما تنها نوازندگانی بودیم که در میانهیِ توفان، از ترسِ شکستنِ سازهایمان، آهنگِ همآوایی را فراموش کردیم و در انزوایِ ترس، به دفاع از تکههای کوچکِ هستیِ خویش برخاستیم.»
«در آن گیرودار که پیوندِ یگانهیِ اجزا گسست، قانونی تلخ بر پهنهیِ گیتی سایه افکند: هر که از آغوشِ مامِ زمین جداتر افتاد، در انزوایِ خویش وحشیتر گشت. و در این میان، انسان، آن ظریفترین تارِ سازِ خلقت، از همگان لرزانتر و هراسانتر یافت شد. او که روزی از سَرِ شوق، چشم به تماشایِ نور داشت، اکنون وحشیانه به ریسمانِ بقا چنگ میزد؛ اما نه بقایی از شوق، بقایی که تنها گریز از سایهیِ مهیبِ نیستی بود. عشق، جایِ خود را به “اضطرار” داد و در مسلخِ “ماندن” قربانی شد.
و آنگاه… آتش. شعلهای غریب و سرکش که تا آن زمان تنها در انحصارِ خدایان و خشمِ تندرها
بود، ناگهان در دستانِ لرزانِ انسان آرام گرفت. آن اخگرِ جادویی، برای او همزمان هم خورشیدی خانگی بود و هم دشنهای از جنسِ نور. انسان، مسحورِ این قدرتِ نوظهور، نخستین گناهِ معصومانهیِ خویش را مرتکب شد و شعله به رویِ همسرایانِ دیروزش گشود؛ او آتش را نه برایِ گرمایِ دل، که برایِ راندنِ دیگر جانداران و تسخیرِ ظلمت به کار بست.
پس، او “آتشخانه” را بنا نهاد؛ چهاردیواریهایی از سنگ و خاک که بر گردِ این شعلهیِ اسیر برافراشته شدند. “خانه” پدید آمد، اما نه برایِ سکنایِ روح، بلکه به مثابهیِ دژی در برابرِ هیبتِ کائنات. انسان یکجانشین شد و با هر خشتی که بر خشت نهاد، دیواری میانِ خود و تپشِ حیات کشید. او برایِ توجیهِ این انزوایِ خودخواسته و برایِ پنهان کردنِ لرزشِ مدامِ زانوهایش از ترس، بافتههایی از جنسِ “اسطوره” و “ایدئولوژی” به هم تافت. قصههایی پرشکوه ساخت تا در پسِ غوغایِ آنها، صدایِ لرزانِ قلبِ خویش را نشنود و چنین پندارد که این جدایی، نه از سَرِ ترس، که از سَرِ برتری است.
چنین شد که زبانِ واحدِ “رقص”، به لکنتِ “مرزها” افتاد. قومها سر برآوردند و زمینِ یگانه، با خطوطی خونین تکهتکه شد. هر کَس در پسِ دیوارِ خویش، پیلهای از تفرقه تنید و آن وحدتِ ازلی، در غبارِ فاصلهها گم شد. انسان، در خانههایِ استوارِ خویش، تنهاتر از همیشه ماند؛ در حالی که هر دیوار، نه حافظِ جانِ او، که مزارِ آن یگانگیِ گمشده بود…»
«اما در آن سویِ دیوارهای سنگی، در ژرفایِ آن تاریکی که انسان به دورِ خویش تنیده بود، اتفاقی هولناک رخ داد. آن ترسِ لرزان که در ابتدا تنها برای بقا میتپید، در مردابِ تنهایی گندید و از میانِ عفونتِ آن، اهریمنِ قدرتطلبی سر برآورد. او نه از جهانِ غیب، که از “تاریکیِ درونِ انسان” زاده شد؛ اهریمنی پلشت که چشمانی از جنسِ طمع و دهانی به وسعتِ تمامِ نسیانِ بشری داشت.
این اهریمن، نخستین پیمانِ ازلی را که میانِ جانِ انسان و قلبِ هستی بسته شده بود، به نیشخندی درید. او همان هیولایِ خرافهسازی بود که بر تختِ منیت تکیه زد و مأموریتش را آغاز کرد: خفه کردنِ صدایِ تپش.او میدانست که اگر انسان حتی برای لحظهای به آن ضربآهنگِ یگانهیِ کیهانی گوش بسپارد، تمامِ امپراتوریِ او فرو خواهد ریخت. پس، پردهای از سنگینی و فراموشی بر سینهها افکند تا هیچ قلبی، همنوایِ قلبِ دیگری نتپد.
انسانهایِ تباهشده، چنان هیاهویی از جنگ، رقابت و برتریجویی برپا کردند که جهان به بازاری پر از دشنام و غبار بدل گشت. آنها هر پیمانی را که بویِ یگانگی میداد، قطع کردند و به دور انداختند؛ گویا در مسابقهای برای رسیدن به قعرِ تاریکی، از یکدیگر سبقت میگرفتند. اهریمن، از فرازِ قلعههایِ سیاه خویش، با رضایتی وحشیانه به این منظره مینگریست؛ به جهانی که در آن “تپشِ هستی” زیرِ چکمههایِ قدرتطلبی، به لکنتی خاموش بدل شده بود…»
«… و اهریمن میدانست که برای ذبحِ حقیقت، باید ابتدا پنجرههایِ ادراک یعنی حواس را مسموم کرد. پس، لشکری از سایهها را مأمور ساخت تا آیینهیِ جانِ بشر را تیره کنند.
“سربازانِ تباهی” از میانِ انسانهایِ مسخشده برخاستند؛ کالبدهایی تهی که روحشان را به بهایِ قطرهای از قدرت، به اهریمن پیشکش کرده بودند. این راهزنانِ معنا، مأمورِ تسخیرِ دیگران گشتند. آنها به میانِ مردم رفتند، نه با شمشیرهای آخته (که شمشیر تنها تن را میدرد)، بلکه با حیلههایی که “جان” را به بند میکشید. آنها راههایِ گوناگونی را برای دور کردنِ آدمیان از آن “تپشِ واحد” در پیش گرفتند:
گروهی، با جادویِ “مالکیت”، انسانها را به زنجیرِ اشیاء کشیدند تا چنان سرگرمِ شمارشِ داراییهایِ خویش شوند که صدایِ قلبِ برادرِ خود را نشنوند. گروهی دیگر، با سمِ “تفرقه”، مرزهایی موهوم بر زمین و در ذهنها کشیدند و آموختند که هر که در آن سویِ دیوار است، دشمنی است که باید درید. مردمانی هم با نامِ “تقدسهایِ دروغین”، حقیقت را در تابوتِ کلماتِ مرده حبس کردند تا انسانها به جایِ حس کردنِ تپشِ حیات، تنها به تکرارِ بیهودهیِ اصواتی بپردازند که خودِ اهریمن برایشان سروده بود.
برای آنکه چشمانِ انسان شکوهِ «کثرت در وحدت» را نبیند، پردهای از ظاهرپرستی بر دیدهها کشید. او نورِ واحدِ هستی را در منشورِ کینه شکست و به انسانها آموخت که هر رنگی، نه یک جلوه از جمالِ مدام، بلکه یک مرز است؛ مرزی برای برتری یا حقارت. آنها که روزی در رنگینکمانِ خلقت، یگانگی میدیدند، حالا با چشمانِ خونبار به دنبالِ تفاوتِ غلظتِ سایهها در پوستِ همنوعِ خویش گشتند تا دلیلی برای نفرت بیابند. «رنگ»، که قرار بود زبانِ ستایش باشد، به دیوارِ سنگیِ زندان بدل گشت.
برای آنکه گوشها آوایِ لطیفِ هستی را نشنوند، طبلهایِ عظیمِ جنگ را ساختند. اهریمن دریافت که در سکوت، صدای «تپش» شنیدنی است؛ پس جهان را از هیاهویِ آهن و آتش انباشت. فریادِ غریبانه کُشتن،
شیههیِ مکر و غرشِ سلاح را چنان بلند کرد که موسیقیِ افلاک در زیرِ آوارِ این ضجههایِ فلزی دفن شد. انسانها چنان به شنیدنِ صدای «سقوط» عادت کردند که دیگر طنینِ روییدنِ یک گیاه یا صدایِ نفسِ یک دوست را، خراشی آزاردهنده بر اعصابِ خویش می پنداشتند.
سپس زنجیری بر پای «خیال» و «خرد» بست: پنداربافیهایِ سنگی و آئینهایِ صُلب. او برای آنکه ذهنها از اندیشیدن به بیکرانگی باز بمانند، برای هر کس پیلهای از تعصب بافت. حقیقت را به قطعاتِ کوچک و حقیر تقسیم کرد و هر قطعه را در جعبهای از باورهایِ تراشیده و خشک نهاد و به دستِ انسان داد. هر کس گمان برد که تمامِ خورشید در مشتِ کوچکِ اوست و بدینسان، «اندیشیدن» که پروازی به سویِ نامتناهی بود، به چرخیدنِ مدام در بنبستِ واژههایِ مرده بدل شد.
حال اهریمن تبرِ خویش را بر ریشهایترین پیوندِ آفرینش نهاد: پیوندِ میانِ زن و مرد. او که میدید این دو نیمهیِ یک جان، در آغوشِ هم به آرامش و اشراق میرسند، بذرِ «بیگانگی و سلطه» را در میانشان پاشید. زن را برای مرد به معمایی ترسناک یا کالا تبدیل کرد و مرد را برای زن به زندانبانی بیرحم یا رقیبی غریبه. او تقدسِ این یگانگی را به میدانِ نبردِ قدرت بدل کرد تا جایِ آنکه در کنار هم آیینهیِ حق باشند، روبرویِ هم، سنگر به سنگر، به غارتِ امنیتِ یکدیگر بپردازند.
و در نهایت، برای آنکه هیچ جانی به جانِ دیگری گره نخورد، فتنهیِ «تجزیهیِ جانها» را به کمال رساند. او انسانها را از آغوشِ هم ربود و هر یک را در انزوایِ ذرّهوارِ «خویشتنِ کاذب» محبوس کرد. جوامعِ پیر و بزرگ را به پارههایِ تنها و سرگردان بدل ساخت؛ پارههایی که در کنار هم بودند، اما میانشان خلأیی به وسعتِ تاریخ دهان گشوده بود.
این «تنگناهایِ ذهنی»، جایی بود که در آن هر انسان، خدایِ توهمیِ قلمروِ کوچکِ خویش گشته بود، در حالی که از درون، در تنهاییِ مطلق میپوسید. پیوندها که روزی رگهایِ حیاتیِ یک پیکرِ واحد بودند، جایِ خود را به سیمهایِ خاردارِ بدبینی دادند.
جهان اکنون مجموعهای بود از غریبههایِ هراسان که در غبارِ «منیت» گم شده بودند. اهریمن، در حالی که تسبیحی از جمجمهیِ عهدها در دست داشت، بر تختِ سیاهیش تکیه زد. او موفق شده بود: «جامعه» مرده بود و آنچه باقی مانده بود، تنها تودهای از گوشت و استخوان بود که دیگر نه میدید، نه میشنید، نه میاندیشید و نه… میتپید.»
«جهان اکنون مجموعهای از غریبههای هراسان گشته که در غبارِ «منیت» گم شدهاند. اهریمن، در حالی که تسبیحی از جمجمهیِ عهدها در دست دارد، بر تختِ سیاهش تکیه زده است. او گمان میبرد که به مقصود رسیده؛ گویا «جامعه» جان سپرده و آنچه باقی مانده، تنها تودهای از گوشت و استخوان است؛ کالبدی تهی که دیگر نه میبیند، نه میشنود، نه میاندیشد و نه… میتپید.
اما اهریمن، در سرمستیِ پیروزیِ موهومِ خویش، از رازی ازلی بیخبر است. او نمیداند که در همین سکوتِ مرگبار، در ژرفایِ ترس و سیاهی و در بطنِ هر مادری، تپشی مادرانه و آشنا در گوشِ جانِ نوزادش میپیچد؛ نجوایی که تا ابد مانع از یاد رفتنِ صدایِ “مادرِ هستی” خواهد شد. این تپش، همان عهدِ فراموشناشدنی است که هیچ تبر و طبل و حصاری را یارایِ بریدنِ آن نیست.
از میانِ ترکهایِ همین زمینِ سنگی و از زیرِ آوارِ آنهمه کینه، جوانهها دوباره قد میکشند و جامهیِ سبز بر تن میکنند. شکوفهها، بیاعتنا به سرمایِ استبدادِ اهریمن، لب به خنده باز خواهند کرد و طبیعت، بارِ دیگر شعرِ یگانگیِ هستی را در گوشِ باد زمزمه خواهد نمود.
و خورشید… خورشید باز خواهد گشت، نه فقط بر فرازِ آسمان، که در میانِ سینهها؛ تا با نخستین پرتوِ بیداری، غبارِ منیت را بشوید و آن تپشِ واحد را دوباره در قلبِ جهان طنینانداز کند.»
این بازگشت به روشنایی، نه از راهِ غوغایِ بیرون، که از گذاری آرام به سویِ «خویشتن» آغاز میشود. راهِ نجاتِ دنیا، نه در گشودنِ گرههایِ کورِ سیاست و قدرت، بلکه در بازگشت به همان نقطهیِ نخستینِ جان است؛ همانجایی که انسان با هستی پیمانِ یگانگی بست.
برای رستگاری، باید دوباره آموخت که چگونه میتوان به تماشایِ دقیقِ طبیعت نشست. باید ایستاد و در آبیِ بیکرانِ آسمان غرق شد، بیآنکه به دنبالِ مرزی گشت. باید حرکتِ نرمِ ابرها را به نظاره نشست، که چگونه بیهیچ تقلا و ادعایی، نقشِ تحول را بر بومِ نیلی میزنند. راهِ نجات، در حس کردنِ نوازشِ باد است بر پوستِ صورت؛ بادی که حاملِ عطرِ هزاران سال زندگی و وزیدن است.
باید گوش را به نغمهیِ بیتکلفِ پرندهها سپرد؛ آنها که هر صبح، بیآنکه نگرانِ فردا باشند، غزلِ هستی را به آواز میخوانند. باید به تماشایِ رودخانه نشست و از او آموخت که چگونه از دلِ سنگها میگذرد، بیآنکه رنگِ زلالش را به تیرگیِ صخرهها ببازد.
در این تماشایِ ناب، آن هیاهویِ ساختگیِ اهریمن فرو مینشیند و سکوتیِ سرشار بر جان حکمفرما میشود. در دلِ این سکوت است که انسان سرانجام آن صدایِ از یاد رفته را باز مییابد: «تپش». تپشی که نه از قلبِ گوشت و پوست، که از رگهایِ معنا برمیخیزد.
این همان صدایِ مادر است؛ صدایِ مادرِ هستی که در گوشِ جانِ هر ذرهای طنینانداز است. وقتی انسان دوباره این صدا را بشنود، دیگر غریبهای هراسان در غبارِ منیت نخواهد بود؛ بلکه فرزندی است که پس از سالها آوارگی، به آغوشِ امنِ حقیقت بازگشته است. در آن لحظه است که پیوندهایِ گسسته، بینیاز از هر آئینِ سنگی، دوباره جوش میخورند و جهان، خانهیِ آشنایِ ما میشود.»
«و آنگاه که آخرین پردهیِ پندار فروافتد، انسان درمییابد که اهریمن هرگز قدرتی برای خلقِ تاریکی نداشت؛ او تنها از ترسِ ما برایِ پوشاندنِ نور استفاده کرده بود.
نجات، نه یک اتفاقِ ناگهانی در تقویمِ تاریخ، بلکه بیداریِ لرزانِ مژهای است در سپیدهدمِ آگاهی. وقتی تو، فراتر از نام و نژاد و باور، به تماشایِ رقصِ برگی در باد میایستی، یا وقتی لرزشِ قطرهیِ اشکی را در چشمانِ غریبهای، چون ارتعاشِ جانِ خویش حس میکنی، امپراتوریِ سایهها در هم میشکند.
حقیقتِ غریب اینجاست: آن «صدایِ مادر» که در بطنِ هستی میتپد، هرگز خاموش نشده بود؛ ما تنها چنان در فریادهایِ خود غرق بودیم که نجوایِ او را از یاد برده بودیم. او منتظرِ بازگشتِ ما نبود، او در تمامِ این سالهایِ هجران، همانجا، در فاصله میانِ دو نفس، در شکافِ میانِ دو اندیشه و در زلالیِ نگاهِ نوزادی که به لبخندِ مادرش گره میخورد، حضور داشت.
جهانِ آینده، نه با سلاحهایِ درخشان و نه با واژههایِ سنگین، که با دستهایِ نوازشگر و گوشهایِ شنوا بنا خواهد شد. هر بار که انسانی به جایِ «من»، به «ما» میاندیشد و به جایِ ستیز، سر بر شانهیِ طبیعت میگذارد، خورشیدِ جانش کمی بلندتر میتابد.
داستانِ ما با مرگِ «منیت» آغاز میشود. اکنون، در این سکوتِ مقدس، گوش بسپار… آیا میشنوی؟ آن تپشِ آرام، آن آهنگِ آشنا که از نبضِ خاک تا انتهایِ کهکشانها جاری است… آن صدایِ توست. آن صدایِ من است. آن، صدایِ جاودانهیِ زندگی است که میگوید: «نترس، تو هرگز تنها نبودی؛ تو خودِ همان نوری هستی که عمری به دنبالش میگشتی.»
و خورشید، سرانجام نه از شرق، که از ژرفایِ سینهیِ تو طلوع خواهد کرد؛ و آن روز، دیگر هیچ سایهای باقی نخواهد ماند تا بر آن نامی بگذاریم.»
نوشته: مشتبا کولانی