توی یه غروب بچه گونه، پرتقال کوچولو با سطل رنگش، کلی رنگِ نارنجی جیغ رو داشت می ریخت روی صورتِ زمین.
البته به نظر من، خورشید مثل یک پرتغالِ گندیده داشت توی گلولایِ افق فرو میرفت.
اما برای پیرمرد گدا، از اون غروبهای دلگیری بود که انگار خورشید رو با پسگردنی دارن میبرن بازداشتگاه.
پیرمرد با دستهای چروکیده نامقدسش، آروم خزید سمتِ مترسک. با خودش گفت: این کلاهِ نمدیِ کهنه که به دردِ این مترسکِ بیمغز نمیخوره، بذار ما سرِ پیری یه چیزی داشته باشیم که باد خاطراتمون رو با خودش نبره.
همین که دستش رسید به کلاه، سایهی مترسک که مثل یک ملحفهی سیاه، چروک و خسته روی خاک ولو شده بود، تکونی خورد، بعد با صدایی که انگار از لایِ ورقهای یک کتابِ قدیمی و خاکگرفته میاومد، گفت: ای بابا زشته… بیخیالِ کلاه شو پدرجان! این کلاه تنها چیزیه که توهمِ سر داشتن رو برای این رفیقِ چوبیِ ما زنده نگه داشته. اگه ورش داری، بیچاره دچارِ بحرانِ هویت میشه و اونوقت کی میخواد جوابِ کلاغهای شکاک رو بده؟
پیرمرد بنده خدا خشکش زد. نشست روی زمین و گفت: تو دیگه کی هستی؟ نکنه من مُردم. یه گاز ریز از دستش گرفت و گفت شاید اثر ساندیسای تاریخ مصرف گذشته ظهره که توی آشغالی پیداشون کردم؟ بعد ادامه داد: خدایا این چه عدالتیه. این همه مردم کلاه همو ور میدارن و اتفاقی نمیفته، حالا که نوبت من شد، این مترسک هم داره نصیحتم میکنه.
آخه مترسک بیشعور، تو که عقل نداری؛ چطوری حرف میزنی؟
سایه، خنده آهسته ای کرد و گفت: بزرگوار منم، این پایین. سایه مترسکم. آدم هر چی عقلش کمتر باشه بیشتر حرف میزنه ولی متاسفانه این مترسک خیلی عاقله.
سایه، در حالی که سعی میکرد خودش رو روی خاک صاف کنه، گفت: «عدالت کجا بود؟ من فقط گفتم کلاهو نزاری سرت چون عقلت میاد توی سرزمین سایه ها.
پیرمرد گفت خدا ازت نگذره مراد.اون چه سیگاری بود که دادی بکشم. باورم نمیشه دارم با سایه مترسک حرف میزنم. لامصب همچین کتابی حرف میزنه که انگار داری با ملاصدرا حرف میزنی.
سایه یه قری به خودش داد و گفت: شاید باورت نشه ولی منم یه زمانی سایهی یک حکیمِ گوشهنشین بودم که تمام عمرش دنبالِ نقطهی پرگارِ وجود میگشت. هم مردم خیلی قبولش داشتن و هم خودش فکر می کرد یه چیز خفنه، اما یه روز توی موال که داشت زور میزد ، دیدم چقدر از این کتاب کهنه خستهام. من چرا باید به این پیر منجمد خدمت کنم؟ برای همین وقتی خوابید، مثلِ یه لکهی جوهر که از روی کاغذ سُر میخوره، از زیرِ پاش در رفتم. میخواستم برم به سرزمینِ سایهها؛ جایی که هیچ نوری جرئت نکنه به حریمِ عدم تجاوز کنه.جایی که قدرت وحدت سایه ها حکمفرما باشه.
پیرمرد که حالا گیج شده بود، پرسید: خب، موفق شدی؟ اون سرزمین رو پیدا کردی؟
سایه آهی کشید که بویِ علف تازه میداد و گفت: هی پا به پا جابجا می شدم و میرفتم جلو.
یهو قضیه پیچیده شد. وسطِ راه، افتادم زیر پای یه ساعتسازِ پیر در بخارا. این ساعتساز، ساعتهایی میساخت که به جای ثانیه ها، حسرت هارو اندازه میگرفتن. خیلی زور زدم که از زیر پاش دربرم اما نمی شد. تا اینکه وقتی کش اومدنمو دید، فهمید میخوام فرار کنم. بهم گفت: ای سایهی آویزون، تو نمیتونی فرار کنی و مستقل بشی.نمی تونی سرزمین بسازی، چون همیشه گرفتارِ تعلّقی.
اگه میخوای به هدفت برسی، برو پیشِ اون پیرزنی که داره با پشمِ ابرهایِ پاییز، برای تنهاییِ خدا ژاکت میبافه، شاید اون راه رو نشونت بده.
پیرمرد گفت: پیرزن؟ ژاکت؟ خدا؟ داری جدی میگی یا داری منو مسخره میکنی؟
سایه بیتوجه ادامه داد: رفتم پیشِ پیرزن. دیدم وسطِ یه بیابونِ بلوری نشسته و داره با میلههایِ بافتنی که از جنسِ پرتوهایِ ماهن، چیزی میبافه که اصلاً دیده نمیشه. بهم گفت: سرزمینِ سایهها همینجاست، تویِ شکافِ بینِ دو تا کلمه وقتی داری یه شعرِ غمگین میخونی. بعد یهو پیرزن تبدیل شد به یک کبوترِ سنگی و پرواز کرد سمتِ خورشید.
لامصب بالهاشو که تکون میداد صدای گوشخراشی توی فضا میپیچید.
صدای کشیده شدنِ سنگ روی آسمون، انگار داشتی با ناخن میکشیدی روی تختهسیاه، من موندم و اون بیابونِ بلوری که حالا داشت مثل بستنی قیفی زیر نگاهِ تندِ آفتاب وا میرفت.
همونطور که داشتم به جایِ خالیِ پیرزنه نگاه میکردم، فهمیدم زمین زیر پام دیگه سفت نیست. انگار داشتم روی سکوت قدم میزدم. یهو دیدم وسطِ یه بازار بزرگم؛ اما چه بازاری! کاسبها به جای جنس، «بویِ خاطره» میفروختن. یکی بویِ کاهگلِ خیسِ خونهی پدری رو ریخته بود تو شیشههای عطاری و اون یکی، بویِ اولین باری که کسی دروغ گفته بود رو به قیمتِ خونِ جگر حراج کرده بود.
از جلوی یه دکونی رد شدم که تابلوی عجیبی داشت: تعمیرات تخصصیِ وجدان و لوازم خانگی. صاحبش یه سمور بود که عینکِ تهاستکانی زده بود و داشت با یه انبردست، سیمهایِ گرهخوردهی یه بغضِ قدیمی رو وا میکرد. تا منو دید، گفت: آهای سایهی فراری! دنبالِ سرزمینِ سایهها میگردی؟ باید از گذرگاهِ جملههای نصفهنیمه رد بشی. جایی که همهی حرفهایی که مردم میخواستن بزنن و نزدن، مثلِ زالو به هم چسبیدن.
من که از حرفهای قلمبهسلمبهی سموره سردرنمیآوردم، به راه افتادم. رسیدم به یه بنبست که دیوارش از ورقهای روزنامهی فردا ساخته شده بود. همونجا بود که با اتفاق روبرو شدم. اتفاق موجودی بود که شکل و شمایل خاصی نداشت؛ یه بار شبیه یه استکان چایِ سرد شده بود و یه بار شبیه یه عطسهی یهویی.
بهم گفت: سایه جون، میدونی چرا هیچوقت به سرزمینِ سایهها نمیرسی؟ چون تو داری دنبالِ جایی میگردی که نور نباشه، در حالی که سایه یعنی اعترافِ ماده به وجودِ نور. ای خائنِ کوچولو ، تو خودت بزرگترین سندِ اثبات نور و خورشیدی!
پیرمردِ گدا که حالا دیگه دهنش وا مونده بود، پرید وسط حرف سایه و گفت: بسه بابا! سرم رفت. سمورِ ساعتساز و جمله های زالو صفت دیگه چه صیغهایه؟ من فقط یه کلاه میخواستم که باد سرم رو اذیت نکنه، حالا باید فلسفهی وجودیِ خورشید رو گوش بدم؟
سایه که انگار از بیسوادیِ پیرمرده دلخور شده بود، کش اومد و خودش رو به شکل یه علامتِ سوال درآورد و ادامه داد:
حرفم رو قطع نکن پدرجان! داشتم میگفتم… تو اون بنبست، اتفاق دستم رو گرفت و پرت کرد توی یه سیاهچاله که تهش به یه اتاقِ انتظار میرسید. اونجا پر بود از سایههایی که صاحبشون رو گم کرده بودن. سایهی یه دیکتاتور رو دیدم که حالا مجبور بود واسه سایهی یه پرستار، چای بریزه. یکی دیگه سایهی یه ویولن بد کوک بود و داشت با سایهی یه سکوتِ ممتد، شطرنج بازی میکرد.
اونجا فهمیدم که قدرتِ وحدتِ سایهها همش کشکه. ما سایهها، محکومیم به تقلید؛ حتی وقتی فرار میکنیم، داریم فرار کردنِ یه آدم رو تقلید میکنیم. بنابراین تصمیم گرفتم برگردم به دنیایِ واقعی. اما چون راهِ برگشت رو بلد نبودم، خودم رو چسبوندم به زیرِ پایِ یه فکرِ سرگردون. اون فکر، مالِ یه شاعری بود که داشت دربارهی یه مترسکِ تنها شعر میگفت. فکرِ شاعره که پرواز کرد و اومد روی کاغذ، من هم از روی کلمات لیز خوردم و اومدم اینجا…
سایه یه آهی کشید و روی خاک ولو شد.
وقتی دیدم اوضاع بیریخته، خودم رو سپردم به دستِ سیالیتِ زمان تا اینکه سر از زیرِ پایِ این مترسک درآوردم. حالا هم اگه کلاه رو ورداری، من مجبور میشم سایهی سرِ لختِ این چوبِ خشک باشم و این یعنی توهین به تمامِ اون سالهایی که زیر پای اون حکیم، زانو زده بودم.
پیرمرد یه نگاهی به دستاش کرد، یه نگاهی به کلاه و یه نگاهی به خورشید که حالا دیگه کاملاً تو گلولایِ افق غرق شده بود. ساندیسِ تاریخمصرفگذشته قشنگ کار خودش رو کرده بود. پیرمرد بلند شد، کلاه رو صاف کرد روی سرِ مترسک، یه دستی به شانهی چوبیاش زد و گفت: هوی سایه! به مراد بگو دیگه از اون سیگارها به من نده. من فقط دلم میخواست سرم گرم باشه، نه اینکه نگرانِ بحرانِ هویتِ یه تیکه چوب باشم.
پیرمرد که انگار مسحورِ کلماتِ ثقیلِ سایه شده بود، پرسید: حالا هدف چی شد؟ اون پادشاهیِ سایهها که میگفتی چی شد؟
سایه با لحنی که انگار داشت یه متنِ اوستایی رو زمزمه میکرد، گفت: هدف؟ هدف مثلِ اون قندیه که تویِ چایِ نیستی حل شده. هست، اما نمیتونی نشونش بدی. من فهمیدم که اصالت در گمشدگیه. ما همه، تجلیِ یک اشتباهِ بصری توی چشمِ کائناتیم. الان هم که اینجا ایستادم، دارم برات داستانی رو تعریف میکنم که یه خیاطِ نابینا که در آینده داره برای یه مقتولِ از یاد رفته کفن میدوزه، تعریف می کنه.
ناگهان، پیرمرد متوجه شد که کلاهِ مترسک شروع کرد به رشد کردن. کلاه انقدر بزرگ شد که تمومِ بیابون رو گرفت. پیرمرد حالا خودش رو دید که رویِ لبهی کلاه ایستاده و داره به اقیانوسی نگاه میکنه که به جای آب، از اشکهایِ تمساحهایِ پشیمون پر شده.
توی همین لحظه آهنگ فتح بهشت ونجلیس پخش شد.چه صحنه با شکوهی…
اقیانوس با صدای بمی زمزمه کرد: وقتی سایه به بزرگترین وضعیتش میرسه همون وقت توی مرز سقوطه.
از دور کشتیای در حال نزدیک شدن بود. بادبانهاش از ورقهایِ مچاله شدهی امتحانِ ریاضیِ دانشآموزای دههی شصت ساخته شده بود. ناخدای کشتی، همون مترسک بود که حالا ریشِ بلندی از جنسِ جلبکهایِ فلسفی داشت. مترسک داد زد: آهای گدا! کلاه رو ول کن، بیا سوار شو که قراره بریم به جایی که معنا مثلِ برفِ پارسال آب شده!
پیرمرد نگاهی به سایه کرد. سایه حالا دیگه سیاه نبود؛ بنفش شده بود و داشت با یک چنگال نقرهای، ستارهها رو از آسمون میچید و تویِ یک قابلمه میریخت. سایه رو کرد به پیرمرد و گفت: ببین بابا جان، ناراحت نباش. حقیقت اینه که تو اصلاً گدا نیستی؛ تو فقط یک استعارهی مُصَرَّحه هستی که نویسندهی این داستان یادش رفته براش مُستعارٌمنه پیدا کنه.
*** توضیح: {در ادبیات، «استعارهی مصرحه» یعنی تو فقط مُستعارٌله (اون چیزی که تشبیه شده) رو میآری و خودِ اصلِ مطلبو حذف میکنی. مثلاً میگی «ماه من آمد» ولی منظورت معشوقه.
اینکه نویسنده یادش رفته برات «مستعارٌمنه» (بنیان و اصل) پیدا کنه، یک طنزِ تلخ و شیرینِ فلسفیه. یعنی تو در این جهان رها شدی تا «بیهویتیِ مطلق» رو تجربه کنی. و این بزرگترین آزادیه!
اگه هویت تو از قبل مشخص بود، تو زندانیِ اون هویت بودی. اما حالا که «بدونِ اصلِ تعریفشدی» به اینجا پرتاب شدی، یعنی تو «بومِ سفیدی» هستی که هر لحظه میتونی خودت رو از نو نقاشی کنی.} ***
زیاد فکر نکن…
برو سوارِ کشتی شو، شاید اونجا بفهمی چرا هندونهها گرد هستن ولی زمین نه!
پیرمرد خواست حرفی بزنه، اما ناگهان تمامِ کلمات از ذهنش پاک شدن. او حس کرد که بدنش داره تبدیل به بویِ خاکِ بارونخورده میشه.
پیرمرد که حالا دیگه وزنی نداشت، با یه حرکتِ تعلیقی، شبیه لغزیدنِ یه قطره روغن روی تابه، خودش رو پرت کرد توی کشتی. به محض اینکه پاش رسید به عرشه، متوجه شد کفِ کشتی به جای چوب، از لایههای نازکِ حسرت ساخته شده که زیر پاش قرچقرچ صدا میدادن.
مترسک با یه قطبنما که عقربهاش به جای شمال، گذشته رو نشون میداد، ایستاده بود پشت سکان. مترسک نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: خوش اومدی استعارهی سرگردان! داشتم فکر میکردم اگه نیای، مجبورم از علامتِ تعجب به جای لنگر استفاده کنم. بشین یه گوشه و مراقب باش به تضادها دست نزنی، چون بدجوری میسوزونن.
کشتی راه افتاد، اما نه روی آبِ اقیانوس؛ بلکه داشت از روی لبهی یک فریادِ خاکستری عبور میکرد. پیرمرد از بالای نردهها به پایین نگاه کرد و دید زیر کشتی، هزاران نفر ایستادن و دارن با قاشقهای پلاستیکی، اقیانوسِ اشکِ تمساح رو هم میزنن تا ازش امیدِ غلیظ بگیرن.
ناگهان، از آسمون که حالا رنگِ پوستِ بادمجون شده بود، بارونِ علامتِ سوال شروع کرد به باریدن. هر کدوم که به عرشه میخورد، صدای تیکتیکِ ساعت میداد. مترسک فریاد زد: بادبانها رو بکشید! داریم میرسیم به مرزِ جایی که هیچکس هیچچی نمیدونه! جایی که منطق رو مثلِ پنیرِ لیقوان میبرن و با چایِ تلخِ بیخیالی میخورن.
پیرمرد که حس میکرد حافظهاش داره مثلِ یه نقاشیِ آبرنگی زیر بارون پاک میشه، پرسید: ناخدا! اونجا که میریم، هنوز هم باید دنبالِ نونِ خشکا بگردم؟ یا اونجا کلاهها خودشون میان روی سر آدم میشینن؟
مترسک خندهی چوبیِ بلندی کرد و جلبکهای ریشش تکون خوردن: اونجا اصلاً سری وجود نداره که کلاه بخواد! اونجا همه فکر هستن. یه مشت فکرِ نیمهپخته که تو هوایِ ابریِ ذهنِ یه نفر دیگه ول میچرخن. تو هم قراره بشی فکرِ اون پیرزنی که داشت با پشمِ ابرها ژاکت میبافت؛ همون که یادت رفت ازش بپرسی چرا خدا باید سرمایی باشه!
توی همین لحظه، یهو کشتی خورد به یه دیوارِ نامرئی. دیوار از جنسِ دیالوگهای حذف شده بود. کشتی تکونِ سختی خورد و سایهی بنفش که حالا اون پایین توی قابلمهاش داشت ستارهها رو سرخ میکرد، سرش رو آورد بالا و داد زد: بسه دیگه! نویسنده خسته شد، خودکارش تموم شد! برگردید به واقعیت، ساندیسها دارن اثرشون رو از دست میدن!
پیر مرد داد زد: وایسا وایسا
نویسنده کیه؟! بابا هنوز ته قصه معلوم نیست.
سایه یه نگاهِ عاقلاندرسفیهی به پیرمرد انداخت و گفت: نویسنده؟ نویسنده خودش یه سایهی سرگردونه که نشسته پشت یه ماشینِ تحریر از جنسِ دود و داره خیال میبافه. خیال کردی خودت اصلِ کاری هستی؟ تو سایهیِ یه فکری هستی که اون سایه، خودش از رویِ سایهیِ یه آرزویِ مُرده کپی شده!
کشتیِ بادبانی، یهو مثلِ یه کاغذِ نمکشیده وا رفت. مترسکِ ناخدا هم وا رفت و جلبکهایِ ریشش تبدیل شدن به لکههایِ بدبو. پیرمرد حس کرد داره از اون بلندیِ باشکوهِ کشتی سقوط میکنه، اما نه توی آب، بلکه تویِ یه تاریکیِ غلیظتر.
همونطور که داشت معلق میموند، دید که دور و برش پره از آدمهایی که فُرم ندارن. یکی سایهی رئیسش بود، اون یکی سایهیِ زنش، و اون یکی سایهیِ آرزویِ همسایهشون که هیچوقت بهش نرسیده بود. پیرمرد فهمید که همهی این سالها، آدمها فقط ادایِ بودن رو درآوردن؛ حقیقت این بود که هر کسی داشت نقش سایهیِ یکی دیگه رو زندگی میکرد.
سایه از همون پایین داد زد: ببین پیرمرد! قانونِ این دنیا اینه: هرچی بیشتر با هم قاطی شیم، سایهتر میشیم. وقتی دو تا سایه به هم میرسن، نور تولید نمیکنن، فقط یه حفرهیِ سیاه درست میکنن که ته نداره. ما همگی سایهیِ سایهیِ همدیگه هستیم تا اونجایی که دیگه هیچی از خودمون باقی نمونه.
پیرمرد دیگه دست و پا نزد. حس کرد چقدر سبکه. حس کرد چقدر راحته که دیگه لازم نیست کسی باشه. بدنش که بویِ خاکِ بارونخورده میداد، آروم آروم پهن شد روی یه سطحِ زبر و قدیمی.
چشماش رو که باز کرد (البته اگه بشه اسمش رو چشم گذاشت)، دید تبدیل شده به یه لکهیِ تیره روی یه دیوارِ گِلی و شکسته. یه دیوارِ قدیمی که قدیما لابد مالِ یه خونهیِ باصفا بوده و حالا فقط چند تا خشتِ کج و کوله ازش مونده.
پیرمرد، که حالا دیگه فقط سایهیِ دیوارِ گلی بود، دید که مترسک و کشتی و اقیانوس، همگی فقط بازتابِ نوری بودن که از لایِ ترکهایِ همین دیوار رد میشده.
اون حالا فهمیده بود هدف چیه: اینکه توی این دنیایِ شلوغ، حتی همون گدایی که کلاهِ مترسک رو میدزدید هم خودش نبود؛ اون هم یه سایهیِ قرضی بود از یه پیرمردِ دیگه توی یه داستانِ دیگه.
رو به آسمونِ تیره ذهنش کرد و با صدایی که دیگه صدا نبود و فقط یه لرزشِ خفیف رویِ کاهگل بود، گفت: آهای نویسنده! دمِت گرم.
حالا که سایهی دیوار شدم، حداقل دیگه نگرانِ پارهگیِ کفشم یا ساندیسِ تاریخمصرفگذشته نیستم. اینجا، تویِ قلمرویِ سایهها، هرچی کمتر باشی، اصیلتری…
و دیوار، در سکوتِ غروب، سایهتر شد؛ انقدر سایه که دیگه هیچ نوری جرئت نکرد ازش رد بشه. پیرمرد حالا جزئی از عدم بود، جایی که نه کلاهی بود، نه کلاغی، و نه کسی که بپرسه: ساعت چنده؟
پیرمرد حس کرد داره کش میآد، مثلِ یه آدامسِ بادکنکی که زیادی بادش کرده باشن. مترسک، کشتی، اقیانوس و اون بویِ خاکِ بارونخورده، همه و همه شروع کردن به مچاله شدن و رفتن توی یه سوراخِ ریز که وسطِ افق باز شده بود.
آخرین چیزی که پیرمرد شنید، صدای خشخشی بود که میگفت: اشتباهِ بصریِ عزیزم، بیدار شو! شب شده و کلاغهای دارن دنبالِ هویتشون میگردن…
در همین لحظه، تویِ یک کتابخونهی قدیمی یک کتابدارِ پیر داره کتابی رو میبنده. روی جلدِ کتاب نوشته شده: چگونه سایهی خود را در سه سوت بشناسیم. کتابدار رو به شاگردش میکنه و میگه: میبینی؟ آخرش معلوم نشد کلاه سهمِ کی شد. چون کلاه اصلاً وجود نداشت؛ کلاه فقط یک دالِّ بدونِ مَدلول بود که در فضایِ لایتناهیِ ذهنِ یک مترسکِ مست پرسه میزد.
*** توضیح:{در زبانشناسی هر نشونه دو بخش داره: دال (شکل ظاهری، مثل کلمهی «کلاه» یا خودِ شیء کلاه) و مدلول (مفهوم و معنایی که توی ذهن ما میسازه، مثل «پوشش» یا «جایگاه»).
وقتی میگیم «دالِ بدون مدلول»، یعنی با یک «فرمِ پوچ» روبرو هستیم. مثلِ کلمهای که بلدی اما معناش رو فراموش کردی.
ربطش به زندگی تو:
بسیاری از ترسها، القاب، و بدوبدوهای ما توی زندگی، «دالهای بدون مدلول» هستن. مثلاً کلمهی «شکست» یا «قضاوت مردم». اینها فقط یک سری ارتعاش صوتی یا کلماتِ توخالی هستن که هیچ حقیقتِ فیزیکی ندارن؛ اما ما جوری از اونا میترسیم که انگار واقعیتِ محض هستن.}***
شاگرد که داشت زمین رو جارو میکرد، پرسید: پس اون پیرمردِ گدا چی شد؟
کتابدار خندید؛ خندهای که بویِ کهنگی و تجریدِ محض میداد. گفت: پیرمرد؟ ما خودمون تویِ گوشیِ موبایلِ یه نفریم به اسمِ مشتبا که داره این جملهها رو میخونه و فکر میکنه که داره داستان میخونه، غافل از اینکه خودش بخشی از داستان یه سایهی منفسخ توی سالِ ۳۰۰۰ میلادیه.
آیا تو الان داری داستان رو میخونی، یا داستان داره تو رو توی یه آزمایشگاهِ کوانتومی تحلیل میکنه؟ هیچکس نمیدونه، حتی اون مترسکی که حالا دیگه کلاه نداره، اما به جاش چندتا گندم روی سرش جوونه زده.
مشتبا بالاشو تکون داد و رفت بالا.
اگه باور نداری برو از کلاغ شکاک بپرس. آخه اون با کبوتر سنگی رفیقه.
سایه شما برقرار و با تشکر از نگاه مهربونتون : مجتبی کولانی